جنبش مشروطه خواهی يا خيزش آزاديخواهی ملت ايران 99 ساله شد


مهندس حسين شاه اويسی
عضو شورای مرکزی حزب ملت ایران تهران، امرداد 1384


"دخترم مگر من مرده بودم که تو به جبهه رفتی ؟"... - 2 از سخنان سردار ملی به شيرزنی که زخمی شده بود



جهان و شرايط ايران پيش از مشروطه
برای روشن شدن موضوع به سالهای پيش از مشروطيت بازگشته تا با نگاهی گذرا به موقعيت اروپا در آن روزگار، از چگونگی آماده شدن زمينه های تغييرات و تحولات جهانی بويژه بروز رخدادهای چشمگير اروپا آگاه شويم، گويی درست در اين محدوده زمانی است که اروپا آرام آرام به دوران بلوغ خود می رسد که دانشمندان و فلاسفه نامداری گام به ميدان علم و اجتماع می گذارند و اذهان بخواب رفته اروپائيان را آماده کار و توليد می کنند، بزرگانی چون "لوتر" به پا می خيزند و رمز و راز نزديکی به خدا را در کار و تلاش فراگير و يافت نايافته های طبيعت اعلام می کند. هر دانشمندی که ظهور می کند، ارزش کار و کار کردن را تبيين می نمايد. و در اين زير ساخت فراهم شده و حاصلخيز، نوابغ هرچه بيشتر می آيند تا آنچه را که روح زمان باردار آن است، بيافرينند

"دکارت" خردگرا، "ولتر" اديب، "هگل" فيلسوف، "روسو" جامعه شناس، "کانت" نقاد، "نيچه" ابرمرد، "مارکس" ماترياليست و دهها بزرگ ديگر وارد اين فضا می شوند تا هر چه بيشتر در پی ريزی تمدن غرب و خدمت به انسان و رهايی او از بند خويشتن و زر و زور زمانه، نقش آفرين شود. در چنين شرايط و بستر آماده ای، خردگرايی، دانش، کار و آفرينش به هم می آميزند، تا ملت، حاکميت ملی، انسانيت، برابری و آزادی که به قول "کامو" تنها ارزش جاودانه تاريخ است، معنادار شود. به موازات اين سير پيشرفت در اروپا، در اين سوی دنيا، سرزمين ما دوران انحطاط ديگری را آغاز می کند، ما سرگرم و فرورفته در منقولات و بی خبری، فقر، گرسنگی، قتل و غارت ملت را تهديد می کند. در تاريخ است که روزی ناپلئون به فتحعليشاه می گويد : با انديشه قبيلگی نخواهد توانست زندگی در جهان امروز را که با سرعت باد در حرکت و تغيير و تکامل است، ادامه دهد. گوشی نبود شنوا که مستبد نمی شنود جز آنچه خود می گويد و خودکامه نمی بيند جز آنچه که می خواهد ببيند و حتی در انديشه آينده خود هم نيست

اين دوره مصادف است با سده نوزدهم ميلادی از ضعف و ناشايستگی حاکمان، اين دوره را عصر بی خبری نام نهاده اند، و در درازای سلسله قاجار تنها می توان به عده ای انگشت شمار از دولتمردان اشاره کرد که انديشه تغيير، پيشرفت، توسعه و آزادی در سر و به راستی دغدغه ايران و استقلال ايران در دل داشتند، بزرگانی چون عباس ميرزا، قائم مقام، اميرکبير و … دست به اقداماتی زدند که در بيداری ملی و آغاز خيزش مشروطه خواهی سهمی شايسته داشتند ولی اينان نيز با موانع بزرگی که پيش روی داشتند آنگونه که می خواستند جامعه دچار تحول نگرديد، چرا که ملت در خواب گران فرورفته بود. استبداد سفله پرور و حکومتهای رياستی نفسها را گرفته و تسلط استعمار با ياری عوامل مزدور داخلی، تحميل قراردادهای ننگين و خفت بار، جدايی بخش هايی از ميهن مان، غرور ملی جريحه دار شده، زورگويی وابستگان دربار و پاره ای از علمای زمين دار و عده ای از وابستگان سفارتخانه های خارجی، همه و همه در عقب نگهداشتن مردم و سلطه بيگانگان بر ملت هم پيمان بودند

افزون بر آنچه رفت ميتوان به عواملی چون فقر فرهنگی، اقتصادی و جهل حاکم بر اکثريت جامعه نسبت به خود و آنچه پيرامونشان در دنيای جديد می گذرد و از ديگر سوی ساختار اجتماعی عقب افتاده حاکم، اجازه هرگونه گام اصلاح طلبانه ای را نمی داد و بيشتر سرجنبانان مردم هم حتی از دگرگونی های جهان کم اطلاع بودند و ناچار بهمان شيوه های کهن در اداره امور می کوشيدند. به راستی دوران بی خبری بود. اينست که گفته می شود اروپا رفت و ما ايستاديم و مثلی است آلمانی "آنکه بماند زنگ می زند" و آنگاه که از خواب قرون بيدار شديم دو دولت نيرومند يکی در شمال و ديگری جنوب ايران پيدا شدند و در عوض با اندوه در ايران مردان بزرگ يا سر به نيست ميشوند و يا خانه نشين و حاکمان سفله پرور و کاربدستان ناشايست بر مسند امور، در نتيجه ايران ناتوان در ميان اين دو قدرت به همراه توطئه مزدوران داخلی گرفتار آمده است و دردناکترين بدبختی يک ملت اين است که در ميهن خود اسير سربازان بيگانه شود

در چنين شرايطی بود که شيرزنان آزادی خواه تبريز هم، با وجود سايه سياه مرگ و گرسنگی، جان به لب ارتجاع خودکامه آورده بودند، ارتجاعی مستبد که خويشتن را بی دريغ به دامن ننگ آفرين بيگانگان افکنده بود و زنان در اين هنگامه و دوش به دوش مردان در مبارزات مشروطه خواهی شرکت می کردند. بهزاد طاهرزاده می نويسد : دختری که لباس مردانه بر تن داشته در يکی از جنگها زخمی می شود، چون مجاهدان می خواهند برای بستن زخم، لباس از تن وی بيرون کنند مانع ميشود... معلوم می گردد که زخمی، دختر است نه پسر ! ستارخان اين سردار ملی ايران زمين وقتی از چگونگی امر مطلع می شود، خطاب به دختر می گويد " قيزيم من ديری اولا اولاسن نيه دعوايه گئتدون؟" (دخترم مگر من مرده بودم که تو به جبهه رفتی ؟)(3) (از قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ص 327) اينست آنجا که پای ايران و آزادی ملت بميان می آيد ايرانی از زن و مرد يکصدا به دفاع برمی خيزد. با اينهمه کشور ما ايران نمی توانست از آنچه در ساير نقاط دنيا می گذرد، بکلی بدور بماند و هرگونه تاثيری نيز نپذيرد. عده ای از دانشجويان ايرانی جهت کسب دانش و تجربه های جديد رهسپار اروپا می شوند، پس از اتمام تحصيلات در بازگشت، از آنچه که افکار جديد و مدرن بود هر يک اندوخته ای به فراخور همراه داشتند و در بازگشت به ميهن تا حد امکان از اندوخته هايشان استفاده کردند. انتشار روزنامه ها در تهران و تبريز آغاز می شود. اعزام سفيرهای ايران به کشورهای مختلف و پذيرفتن سفرای کشورها نيز در فراهم کردن زمينه های اوليه برای آگاهی های ملی نقش آفرين بودند، پس از اعزام دانشجويان، ناصر الدين شاه نيز هوس مسافرت به اروپا می کند و از ديدنی های آن ديار مرعوب و مبهوت می ماند. ترجمه آثار ادبی، علمی، سياسی و اقتصادی از نويسندگان اروپايی به زبان فارسی در اروپا آغاز می شود. دارالفنون به دست توانای اميرکبير بزرگمرد ساخته و پرداخته تاريخ ايران تاسيس می شود

به عوامل ياد شده می توان آثار جنگ های ايران و روس را اضافه کرد. بويژه تحقير ملی که در اثر شکست ها و انعقاد معاهده های ننگين که، نوعی بيداری ملی و راه رهايی را در همبستگی و اتحاد و اتفاق ملی نشان می داد. اين موج بيداری آنچنان بود که دربزرگانی از علمای دين نه تنها تاثيرگزار بود، بلکه خود از بنيانگزاران اين خيزش بودند و در صف قهرمانان، آزاديخواهان و نوگرايان قرار گرفتند. از جمله آزاديخواهان به نامهايی بر می خوريم که سرشار از صداقت بودند و راستی، يکرنگی، مهروطن و عشق به ميهن و ملت در وجودشان موج می زده است. حسن رشديه، شيخ هادی نجم آبادی، واعظ اصفهانی، نصراله خان ملک المتکلمين، سيد محمد طباطبايی، ميرزا ملکم خان، ميرزا آقا خان کرمانی، سيد جمال الدين اسدآبادی، آخوندزاده، طالبوف، يپرم خان ارمنی و شيرزنان و بزرگ مردان آزاديخواه و... در ترويج انديشه های آزاديخواهانه و ضد استبدادی بهر وسيله نقش تعيين کننده ايفا کردند

با تاسيس مدارس علوم جديد و تحول در سبک آموزشی و پايه گزاری و رواج انديشه آزاديخواهی و استعمار زدايی، پيشرفت و توسعه، خدمات چشمگيری را ايفا کردند. و از سويی به موارد بالا بايد از رويداد جنبش تحريم تنباکو به رهبری ميرزای شيرازی نيز نام برد و می توان گفت که در ايجاد نوعی مقاومت ملی و بيداری نقشی مهم داشته است. از نشريات ايندوره می توان به حبل المتين، قانون، صوراسرافيل، عروة الوثقی و اختر اشاره کرد و از کتابهای مشهور می توان از سياحتنامه ابراهيم بيگ و به کتابهای طالبوف که از اهالی تبريز بود و آثار زيادی از خود بجای گذارده است بويژه دو کتاب احمد و مسالک المحسنين که شهرت بيشتری دارد، نام برد. بهررو ناتوانی و فساد حاکمان، تباهی نظام اداری و مديريتی، ستم های بی انتهای شاه و وابستگان و درباريان در مرکز و حاکمان او در شهرها، بی قانونی و بی نظمی، بی سوادی و جهل عمومی، نظام آموزشی قرون وسطايی، اقتصاد عقب مانده، عقايد خرافی، مطامع استعماری، واگذاری امتيازات اقتصادی، تجاری، فرهنگی و سياسی به بيگانگان به رويهم مطالب مطرح شده تصويری بود از جامعه ايران که تمامی آنها همچون صدای ناقوسی از نياز تغييرات و تحول خبر می داد

دوران حکومت ناصرالدين شاه بالاخره با شليک گلوله ميرزا رضا کرمانی به پايان ميرسد و مظفرالدين شاه به سلطنت می نشيند و همزمان با اين جابجايی، جامعه ای که در مسير انحطاط و فروپاشی است شتاب بيشتری گرفته و در اين برهه مسيو نوز بلژيکی به همراه هياتی به تهران می آيند و اداره کل گمرکات ايران را عهده دار می شوند. امين السلطان با دادن کمک های مالی، بعضی از روحانيون را با خود همراه کرده بود از آن جمله سرشناسترين آنها سيد عبداله بهبهانی که با آمدن عين الدوله بجای امين السلطان مواجب و کمک هايش قطع شد و در رديف مخالفان عين الدوله درآمده بود و عين الدوله برای وجهه مذهبی دادن به رفتار خود، رسيدگی به امور دعاوی دولتی را که امين السلطان به بهبهانی واگذار کرده بود، عين الدوله انجام اين امور را به شيخ فضل اله نوری عالم دينی رقيب بهبهانی واگذار نمود

از اواخر اسفند 1283 خورشيدي در اجتماعات و منابر و مساجد بدگويي كردن به نوز بلژيکی آغاز ميشود. چرا كه او لباس علماي دين را پوشيده و عكس يادگاري گرفته و اقدام به انعقاد پيمان ها و تعرفه هاي گمركي با دولت مي نمايد ‏، دخالت بيگانگان تا آنجا پيش مي رود كه گذشته از وزير گمركات، مسيو نوز وزير پست و تلگراف و حتي به رياست اداره گذرنامه نيز منصوب مي شود، كه با اعتراض مردم روبرو شده ولي شاه و عين الدوله به اين هياهوها و اعتراض ها توجه نكردند و نوز و مامورانش مردم را به سخره مي گرفتند. سيد عبداله بهبهاني هم كه از عين الدوله ضربه خورده بود بدنبال اتحاد و دوستي با يكي از علماي بزرگ بود تا بتواند بنحوي به عين الدوله ضربه اي وارد آورد، به اين خاطر "معتمد الاسلام رشتي" را نزد علماي مشهور مي فرستد تا نظر آنها را به همكاري و اتحاد جلب نمايد، ابتدا نزد "سيد محمد طباطبايي" مي رود تا از او پيمان همكاري بگيرد، سيد محمد طباطبايي كه عالمي برجسته و صادق بود در پاسخ فرستاده عبداله بهبهاني مي گويد : اگر غرض شخصي در كار نباشد من همراه خواهم بود و از آنجا به منزل "شيخ فضل اله نوري" ميرود ولي از او بكلي مايوس باز ميگردد، شيخ فضل اله به او ميگويد تورا چه به اين كارها، بر فرض هم اگر عين الدوله معترض آقاي بهبهاني نشود ولي تو را معدوم خواهد كرد. معتمد الاسلام رشتي در دنباله ماموريتش به منزل "ميرزا ابوطالب زنجاني" ميرود و او قول بيطرفي ميدهد و "حاج سيد عبدالنبي" هم مي گويد من خودم با آقاي سيد عبداله بهبهاني ملاقات مي كنم كه هرگز اين ملاقات هم انجام نگرفت

پس از بازگشت معتمد الاسلام به نزد سيد عبداله بهبهاني و دادن گزارش ملاقات هايش، سيد عبداله در پاسخ مي گويد : تنها اگر آقاي طباطبايي با من باشد مرا كافي است حال كه شيخ فضل اله نوري اين ايام با عين الدوله است. (4) بهررو همدستي ميان دوسيد در روزهاي نخستين سال 1284 آغاز شد و ميتوان اين روز را سرآغاز مشروطيت دانست، سيد طباطبايي كه رهايي ايران از دست ستمگران و مستبدان را دردل داشت، برداشتن عين الدوله هدف اصلي او و خواسته نهايي او نبود بلكه هدف او كوتاه كردن دست ستمگران و بيگانگان از مال و ناموس مردم بود. اين دو سيد از ابتدا در انديشه مشروطه، قانون و دارالشورا مي بوده اند ولي روش آنها دوري جستن از خشونت و پيروي كردن از نوعي مبارزات منفي بود. روشنفكران در ايران به مرور با معناي مشروطه و با چگونگي زندگي و زيست مردم اروپا آشنا شدند چرا كه هر ساله عده اي به اروپا مي رفتند و بازمي گشتند و بارها درباره حكومت قانون و مشروطه در روزنامه هاي فارسي زبان اروپا مي نوشتند ولي مردم عادي از آن ها آگاه نبودند

از حوادثي كه در اين دوران روي مي دهد فلك كردن بازرگانان(5)بدستور "علاءالدوله" حاكم تهران بوده است كه "حاج سيد هاشم قندي" را كه يكي از بازرگانان بزرگ قند و مرد سالخورده ، نيكوكار و ارجمندي بود،احضار كردند و از او مي پرسند چرا قند را گران كرده اي از 5 قرآن به 7 قرآن. حاج هاشم جواب ميدهد در سايه پيش آمد جنگ روس و ژاپن قند كمتر وارد مي شود، علاءالدوله مي گويد شما قند را كنترات كرده ايد، مي گويد خير، از بازرگانان ديگر ميخريم، اگر كنترات هم كرده بوديم در هنگام جنگ نمي توانستيم كاري كنيم. علاؤالدوله مي گويد بايد نوشته دهيد كه قند را به بهاي پيشين بفروشيد، مي گويد نمي توانم چنين نوشته اي بدهم ولي صد صندوق قند دارم به شما پيشكش مي كنم و ديگر هم داد و ستد نمي كنم، علاءالدوله خشمگين ميشود دستور داد حاج هاشم را به فلك بستند، پس از فلك كردن، آنان را،‌ناهار دعوت كرد و ميخواست به نحوي از ايشان دستخط درباره كم كردن قيمت قند بگيرد، عده ای كه از اين رفتار و اوضاع در بيرون مطلع شدند به جانبداري بازرگانان بازارها را بستند و مردم روي به مسجد شاه آوردند،تا به اعتراض بپردازند كه البته اين حركت نيز با اشاره دو سيد بوده است و در مسجد از شاه خواستند علاءالدوله را بخاطر خشونت هايي كه مرتكب شده است از سمت حكمراني تهران عزل كند و همچنين از شاه ميخواهند كه مجلسي براي رسيدگي به دادخواهي مردم برپا دارند و از "سيد جمال الدين اصفهاني" كه مردي دلسوز مردم بود و سخناني عليه عين الدوله در منبرها گفته بود خواستند تا به منبر رود و چنين مي گويد : آقايان پيشوايان دين و مردمي كه در اينجا گرد آمده اند همگي با هم بكدست شده اند كه ريشه ستم را براندازند، توده اسلام و همه علما نيز با اين ها هستند و هر يك از علما كه در اينجا نباشد از ناهمراهيش زياني عايد نميشود (منظور شيخ فضل اله نوري بود) سپس گفت شاه اگر مسلمان است با اين علما همراهي خواهد فرمود و عرايض بي غرضانه علما را خواهد شنيد(6)و الا اگر … يكباره امام جمعه سخن سيد جمال را قطع مي كند و فرياد مي زند اي سيد بي دين، اي لامذهب، بي احترامي به شاه كردي، اي كافر، اي بايي ؟ و … سيد جمال پس از لحظه اي سكوت اعلام مي كند من به شاه بي احترامي نكردم. امام جمعه فرياد برآورد بكشيد اين بايي را، بزنيد ! فراشان و نوكران كه آماده بودند با چوب و غداره بميان مردم ريختند در اين ميان كساني گريختند و عده اي به محمد طباطبايي گفتند امام جمعه در تاريكي هوا قصد زدن سيد عبداله بهبهاني را دارد كه سيد محمد طباطبايي دستور داد گرد سيد عبداله بهبهاني را گرفته او را بيرون برده، به خانه سيد محمد طباطبايي بردند

تهران شب تاريخي را گذراند، نيروهاي عين الدوله اين شب را پيروزي خود مي دانستند و در اثر اين بي احترامي به مسجد و علما سيد محمد طباطبايي و عده اي از علما تصميم به خروج از تهران به قصد پناهنده شدن به حضرت عبدالعظيم را مي گيرند، كه اگر بمانيم بين طرفداران ما و طرفداران عين الدوله درگيري و زد و خورد خواهد شد و هدف و خواست ما از ميان ميرود پس بهتر است بيرون شهر برويم، سيد جمال هم آن شب خود را در منزل "ناظم الاسلام كرماني" پنهان می کند. در روز چهارشنبه 22 آذر به آهنگ حضرت عبدالعظيم از تهران بيرون رفتند. از جمله علمايي كه خارج شدند : بهبهاني با خانواده خود،‌طباطبايي با خانواده خود، حاج شيخ مرتضي صدرالعلما، سيد جمال الدين افجه اي،‌ ‌شيخ محمد صادق كاشاني و شيخ محمدرضـا قمي و.... در همين روزها بود كه امام جمعه داماد شاه ميشود(7)چون موقرالسلطنه كه به آزاديخواهان پيوسته بود و به مخالفت با شاه معروف شده بود، با زور زنش را از او طلاق گرفتند و او را به عقد امام جمعه دادند و عاقد اين ازدواج نيز حاج شيخ فضل اله بود(8)و كار شگفت ديگر اين بود كه شيخ مهدي پسر حاج شيخ فضل اله از پدرش روگردانيده و با چند تن از دوستانش به بست نشستگان پيوست. روزبروز برشمار اينان اضافه ميشد. عين الدوله بفكر انداختن اختلاف ميان علماي متحصن افتاد و براي سيد محمد طباطبايي پيام فرستاد اگر از بهبهاني جدا شود و به شهر بازگردد بيست هزار تومان به او خواهد پرداخت ولي شادروان طباطبايي توجهي نكرد و خواسته خود را اعلام كرد كه مي خواهند با شاه مستقيم گفتگو كنند و البته در كنار ديگر خواسته هايشان ‏ برداشتن عين الدوله را نيز از او بخواهند و از اينرو عين الدوله مي خواست در تمام ديدارها ميان علما و شاه حضور داشته باشد در غير اينصورت مانع اين گونه ملاقاتها ميشد. بهمين خاطر سيد محمد طباطبايي در نامه اي كه به وسيله سفير عثماني بدست شاه مي رساند درخواستهاي اوليه خود را كه به مرور بيشتر ميشود بشرح زير مي نويسد
نبودن عسكر گاريچي در راه قم - اين مرد امتياز درشكه راني در راه تهران ـ قم را از دولت گرفته بود و با مسافران بدرفتاري ميكرد
بازگردانيدن حاج ميرزا محمدرضا از رفسنجان به كرمان
ازگردانيدن توليت مدرسه خان مروي به حاج شيخ مرتضي
بنياد عدالتخانه در همه جاي ايران
برداشتن مسيو نوز از گمرك و ماليه
روان گردانيدن قانون اسلام
برداشتن علاءالدوله از حكمراني تهران
كم نكردن توماني دهشاهي از مواجب و مستمري ها

سفير عثمانی اين نوشته را نزد "مشيرالدوله" وزير خارجه فرستاد، مشيرالدوله نامه را نزد شاه فرستاد در پاسخ، شاه به سفير عثمانی موافقت خود را اعلام می دارد که کليه خواستهای آقايان پذيرفته شده است، به تهران بازگردند و به عين الدوله دستور بازگرداندن ايشان را ميدهد و او اطاعت می کند. که مردم شادی خود را با دادن شعارهای زنده باد اسلام و زنده باد ملت ايران نشان دادند. (9)و (11) البته هنوز بطور رسمی نامی از مشروطه در ميان نيست ولی آزادانه در بعضی مجامع سخن از بدی های دولت رانده ميشد.بهرحال شاه به نامه ی علما پاسخ می دهد و در بالای نامه نيز عين الدوله پذيرفتن درخواستها را نوشت و سپس برای عدالتخانه که درخواست بزرگ آقايان بود دستخط جداگانه نوشته ميشود

تحصن در سفارتخانه ها : - 10
در زمينه تحصن طرح دو نکته برای روشن شدن امر بسيار ضروری است
يکم : تحصن در ايران، تحصن به نوعی، غريزه ای است طبيعی و حس محافظت از خود در کليه موجودات زنده و اجتماعات وجود دارد، ملت ايران در دوره زندگانی چندين هزار ساله خود، بر دوام مورد هجوم و تجاوز ستمگران اعم از خارجی و ايرانی بوده اند و غالباً بنيان حکومت آنها بر زورگويی و تجاوز بوده است و چون هيچگاه قانون و پناهگاهی برای نجات خود از تجاوز ستمگران نداشته اند همواره بدنبال پناهگاههايی بوده اند تا در پناه آن مصون بمانند و بخشی از فلسفه ی ايجاد اماکن مقدس در کليه نقاط ايران حتی در روستاها بر همين بنيان استوار است. محل های مقدسه به احترام دين از دستبرد و تجاوز ظالمان تا اندازه ای مصون بوده و مردم برای حفظ جان و مال و ناموس خود به اين مکان ها پناهنده می شدند. گروهی که برای عدالت خانه قيام کردند، زمانی هم که در مسجد جامع تهران گرد آمدند و به راستی می بايد از تجاوز ستمگران محفوظ می بودند، مورد هجوم و محاصره واقع شدند، به ناچار عده ای راه قم پيش گرفتند و در آنجا متحصن شدند چرا که آزادانه در خانه خود توانايی حق گفتن را نداشـتند و عده ای به سفارت انگليس رفته در آنجا متحصن شدند. کسانی که امروز در دامان امن هستند و مقام از خودگذشتگی آنها بر همگان مجهول است، خرده می گيرند که چرا آزاديخواهان (که غالب رهبران آنها در آن زمان از علمای مترقی بودند)بکلی با خونريزی و جنگ مخالف بودند و باور داشتند هدفی را که در پيش گرفته بودند از راه تحصن و اعتراض بدور از خشونت بدست بياورند و اما علت اينکه چرا مردم تهران سفارت انگليس را به سفارت عثمانی (کشور اسلامی) ترجيح دادند چون برای مليون، حدود و حريم ميهن زيربنای فکری است و در آنروز کشور عثمانی با قشون به مرزهای ايران تجاوز کرده بود و مليون ايران از رفتار آنها خشمگين بودند و نمی خواستند به نمايندگان دولتی که کشورشان را مورد هجوم قرار داده، پناهنده شوند. سفارت روس هم نماينده مستبدترين کشورهای جهان بود و با نهضت مليون ايران بکلی مخالف بود. اين بود که مردم به سفارت انگليس که "حکومتی مشروطه" داشت پناهنده شدند

نکته دوم : پاره ای از مردمان فرومايه که در روحشان ذره ای وطن پرستی و فداکاری راه نيافته و شيوه ی زندگانيشان در بندگی و اطاعت مقامات صاحب قدرت بوده و همچون خفاش منکر وجود آفتاب هستند، تصور نمی کنند که کشور ما هم چون ساير کشورهای پيشرفته دنيا دارای مردان فداکار است و اين مردان فداکار ميهن پرست برای نجات ميهن و ملت، نهضت مشروطه خواهی را برپا داشتند و به بهای جان و مال خود، ملت ايران را از بندگی و عبوديت نجات دادند، مخالفانشان با بی شرمی می گويند انگيس ها برای منافع خودشان ايران را مشروطه کردند، مشروطه ايران به گواه تاريخ که از نيم قرن پيش از نهضـت زميـنـه ی آن بتدريج فراهم می شد و صدها نفر انسان های متفکر با رنج بسيار و فداکاری بی شمار بسترسازان آن بوده اند، آنهم به قيمت خون ده ها هزار نفر عناصر پاک با موفقيت پايان يافت و از مهمترين دستاوردهای آن پرورش بزرگمردانی چون محمد مصدق، دهخدا، کوچک خان، مدرس، فاطمی و... و شاعران و نويسندگان چون بهار، نيما، عشقی، فرخی يزدی، عارف قزوينی و... بوده است

در آن زمان دولت روسيه در ايران قدرت بسياری پيدا کرده بود و بيشتر رجال دولت طوق خدمتگزاری پترسبورگ را بر گردن نهاده بودند و دولت انگليس از نفوذ روز افزون روس ها بيمناک بود و همينکه خيزش مشروطه خواهی در ايران ظهورکرد و ستاره آزادی در افق ايران درخشيدن گرفت دولت انگليس ابتدا نسبت به نهضت مشروطيت اظهار رضامندی کرد و خود را متمايل به مشروطيت نشان داد ولی آنگاه که دريافت، مشروطه خواهان طوق وابستگی هيچ شخص و هيچ کشوری را به گردن نخواهند انداخت، انگليس ها به پشتيبانی و کمک روس ها و استبداد داخلی مجلس را به توپ بستند تا مشروطه را از ميان بردارند

آنچه را که لازم می دانم عرض کنم نکته ای است بسيار مهم و شايد هم بی رابطه با موضع بحث ما نباشد ولی طرح آن ضروری است چرا که به اين نتيجه و اين حقيقت رسيده ام که در سرزمينی که بخش بزرگی از تاريخش به شيوه استبدادی گذشته است و در اثر فشار استبداد چندين هزار ساله و عادت مردم به قبول و تسليم در برابر هرگونه پيش آمدی و عدم مداخله ی مردم در امور اجتماعی و سياسی و حتی نداشتن اختيار و آزادی در انجام کارهای شخصی بسيارند کسانی که روحشان از سموم استبداد بيمار و ناتوان شده است و در نتيجه اعتماد به نفس از ميانشان رخت بربسته و روانشان حال تسليم و رضا در مقابل هرگونه بيدادگری بخود گرفته و در نتيجه ضعف نفس و نداشتن اراده در آنها وجود ثانوی پيدا کرده است، به گونه ای که هرگاه سخن از اصلاحات و تحولات می شود ولو اينکه آن اصلاحات مربوط به امور شخصی و کارهای فردی آنها باشد، می گويند ما چکاره ايم و چه می توانيم بکنيم، صاحب مملکت خودش کارها را اصلاح می کند و نميتوانند پيش خودشان تصور کنند که صاحب مملکت خود آنها هستند و هر تحول و اصلاحی که لازم باشد بايد خود آنها بوجود بياورند. پس از طلوع مشروطيت، اين بيماری مهلک به گونه ی خطرناکتری ميان گروه سياستمدار و آنانکه مسئول بدبختی و يا سعادت کشور بودند، در آمد، بدين صورت که قدرت و سياست دولتهای مقتدر و دارای نفوذ بويژه دولتهای همسايه جای صاحب مملکت را گرفت و اين انديشه آنچنان ميان بعضی مردم سست عنصر نيرو گرفت که نه تنها سرنوشت ملک و ملت را بسته به اراده دولتهای خارجی می پندارند، بلکه اصلاح امور جزئی و شخصی خود را بسته به تمايلات و مخالفت های مقامات خارجی می دانند. اين بيماری از عوارض حکومتهای خودکامه است که به مرور انسان در چنين جوامعی از خود تهی ميشود، اخلاق از بين می رود و به نوعی از خود بيگانگی می رسد و افسوس بيشتر در اين است که اين وضع را به جد درست می پندارد و در اثبات آن در مجالس داد سخن می دهد. در نتيجه برای چنين مردم موهوم پرست، انگليس جای جن و پری را گرفته است

بگذريم، پس از اينکه سران نهضت با جمعی تهران را ترک کردند و راه مهاجرت را پيش گرفتند، چند روزی يک سکوت مرگ آسا در تهران حکمفرما بود و دولت از کاميابی خود شادمان شد و غافل از اينکه زير اين پرده سکوت و آرامش، انباری از باروت نهفته است و آتشی در دلهای مردم ساکت و بی سرو صدا پنهان، ولی علمای دين مقاومت منفی را گامی برای رسيدن به هدف می دانستند و بر اين باور بودند، دستگاه دولت، خواهی نخواهی در برابر مقاصد آنها تمکين خواهد کرد و روی اين فلسفه بود که تحصن در سفارت انگليس پيش آمد. در همان روزهايی که مردم در مسجد جمعه در محاصره بودند، بهبهانی نامه ای به کاردار سفارت انگليس می نويسد و از او تقاضا می کند که در عمل با محاصره شدگان در مسجد، مساعدت کند کاردار پاسخ می دهد سفارت انگليس نمی تواند به کسانی که رفتارشان خلاف حکومت شاه است، کمک نمايد. سيد عبداله بهبهانی باز نامه ای ديگر به سفارت می نويسد، چون نمی خواهيم خونريزی شود مصمم هستيم از تهران بيرون برويم ولی از آن جناب تقاضا دارم که در رفع ظلم به ملت ايران کمک کنيد

سه روز بعد دو نماينده از طرف مشروطه خواهان به سفارت انگليس می روند تا اجازه بست نشستن مبارزين را بگيرند، کاردار سفارت انگليس می گويد اگر مردم به سفارت وارد شوند آنها را با قوه زور بيرون خواهيم کرد ولی با وجود مخالفتهای کاردار، پنجاه نفر از طلاب يکباره وارد سفارت می شوند و آنجا تحصن اختيار می کنند و سپس دسته دسته از تمام گروههای اجتماعی به سفارت می روند و پناهنده می شوند، بطوریکه ظرف ده روز عده آنها به چهار هزار نفر رسيد. تاريخ نويسان، متحصنان را در سفارت در حدود بيست هزار نفر نوشته اند. مخارج پناهندگان سفارت از طرف تجار مشروطه خواه و مردم آزاديخواه پرداخت می شود بطوريکه در "تاريخ بيداری ايرانيان" در صفحه 299 تحت عنوان کمک يک زن شجاع ناشناس به متحصنان می خوانيم " يک نفر زن ناشناس آمد درب سفارتخانه و حاج محمدتقی را خواست و يک دسته اسکناس داد و به او گفت اين پول را خرج متحصنين کن، حاج محمدتقی پول را گرفت و هرچه کرد آن زن را بشناسد، آن زن خود را معرفی نکرد و رسيدی هم نگرفت " - 12

کسروی در تاريخ مشروطيت می نويسد که پناهندگان در روزهای نخستين خواستار عدالتخانه و مراجعت مهاجرين به تهران بودند ولی پس از آنکه جمعيت آنها زياد شد، تقاضای مشروطه کردند. دولت در روزهای نخست به تقاضاهای پناهندگان جواب سر بالا می داد و دروغ های سابق را تکرار می نمود ولی استقامت پناهندگان هر روز بيشتر می شد و بر عده ايشان افزوده می گرديد. تجاری که بيرون از سفارت بودند و دل با پناهندگان داشتند، حضور شاه می روند و شاه به آنها معترض می شود چرا اين اشخاص ورشکسته به سفارت رفته اند و شاه می گويد برويد آنها را راضی کنيد از سفارت خارج شوند. در بين راه عين الدوله و مشيرالدوله را می بينند و به آنها دستور ميدهد که بروند به سفارتخانه با سران آنها گفتگو کنند، پناهندگان هيچ يک حاضر به گفتگو با آنها نمی شوند، به عين الدوله خبر شکست ماموريت خود را ميدهند. عين الدوله افسرده می گويد اين مردم چه می خواهند. حاج معين التجار بوشهری به او می گويد اين جماعت مجلس می خواهند. عين الدوله می گويد ما که قرار مجلس عدالت داريم. حاج معين می گويد، آنها مجلس مبعوثان(13)می خواهند از همان مجلس که در تمام دنيای آزاد هست و در نهايت پس از مذاکراتی که بين متحصنين سفارت و دربار شاه رد و بدل شد موارد زير برای تصويب از طرف مشروطه خواهان تنظيم و تقديم شاه می شود
بازگشت علما و مهاجرين به تهران
عزل عين الدوله
افتتاح مجلس شورای ملی
قصاص قاتلين شهدای وطن
تبعيدشدگان به تهران بازگردند

پس از اين درخواست نخستين دستخط مظفرالدين شاه در مورد پذيرفتن عدالتخانه به شرح زير صادر ميشود : "... ترتيب و تاسيس عدالتخانه دولتی برای اجرای احکام شرع مطاع و آسايش رعيت از هر مقصود مهمی واجب تر است... مقرر می فرمائيم برای اجرای اين نيت مقدس قانون معدلت اسلاميه که عبارت از تعيين حدود و احکام شريعت مطهر است در تمام مملکت محروسه ايران عاجلاً داير شود..." (14) يک نکته را نبايد از نظر دور داشت که مظفرالدين شاه با همه بی خيالی و کم فکری از آينده ايران نگران بود و بيم آن را داشت روس ها با نفوذی که در دستگاه دولت پيدا کرده بودند و با ضعف و ناتوانی دولت و بيماری خودش و تمايل محمد علی ميرزا به روس ها، خطری برای استقلال ايران پيش بيايد و در دوره سلطنت او ايران منقرض شود و با اميد به برقراری مشروطيت و اتحاد ميان ملت و دولت و ورود ايران در جرگه ملل آزاد تن به مشروطيت در داد و در مقابل مليون تسليم شد.(15)هرگاه انديشه بالا حقيقت داشته يا نداشته باشد، شک نيست که نهضت مشروطيت، ملت ايران را از اسارت و ايران را از انقراض نجات داد

پس از رويت دستخط مظفرالدين شاه ، کاملاً آشکار بود که هنوز مطالبات مردم ايران شکل نگرفته و هيات حاکمه نيز نظر روشنی درباره ژرفای رويدادها نداشت تنها يک چيز در ديدگاه مردم روشن بود، آن اينکه به استبداد مطلق بايد پايان داده شود و روز 22 ديماه بست نشينان به شهر بازگشتند ولی آرزوی مردم با نوشته شاه برآورده نشده بود و مظفرالدين شاه دستخط بالا رابرای تسکين افکار مردم صادر کرده بود، ولی اعيان و درباريان و در راس آنها عين الدوله نمی خواستند به مطالبات مردم تن در دهند. بدستور عين الدوله هر کس که سخن از آزادی و عدالت می راند، روانه زندان می شد و اجتماعات مردم را که عموماً در مساجد انجام می گرفت با نيروی مسلح و با کشتار و ضرب و جرح به هم می زدند. تهران تابستان 1285 شاهد بسياری از اين درگيريها بود

در اين هنگام پس از آنکه نهضت گسترش يافت، امپرياليسم انگلستان پرده از چهره خود انداخت و آشکارا با دستياری روس ها تصميم به تقسيم ايران و به سرکوب نهضت مبادرت جست ولی نهضت بدوران تکامل و پختگی خود می رسيد، می توان به شب نامه ای که در خرداد 1285 در تهران نشر يافت. اشاره کرد که در آن نوشته شده بود که اگر وضع به همين منوال بماند، ايران به هند ثانی تبديل خواهد شد و در آن مطالبات زير مطرح شده بود : "تساوی عموم در برابر قانون، تاسيس مجلس ملی، مجلس بايد نماينده کليه ايالات و ولايات و کليه ملت ايران باشد، مجلس ملی بايد از آزادی کامل برخوردار باشد چون همه با هم برابرند ، آزادی بيان و مطبوعات حق طبيعی انسان است و..." تا اينکه در روز 6 مرداد عين الدوله برکنار شد و روز 13 مرداد 1285 فرمان مظفرالدين شاه که به فرمان مشروطه معروف است صادر گرديد و در اين فرمان خطاب به صدراعظم گفته می شود "چنان مصمم شديم که مجلس شورای ملی از برگزيدگان شاهزادگان، علما، قاجاريه، اعيان و اشراف، ملاکين، تجار و اصناف به انتخاب طبقات مرقومه در دارالخلافه تهران تشکيل و تنظيم شود و

اين فرمان مشروطه خواهان را راضی نکرد زيرا در آن نامی از ملت برده نشده و تنظيم اساسنامه با خود مجلس است در نتيجه مردم فرمان شاه را از ديوار کنده و پاره کردند و شاه به ناچار دو روز بعد فرمان ديگری صادر کرد و در آن گفته شد : "در تکميل دستخط سابق خودمان... که امروز فرمانی صريحاً در تاسيس مجلس منتخبين ملت، فرموده بوديم..." همان روز بست نشينان از بست بيرون آمدند و بست نشينان قم نيز راهی تهران شدند. اين فرمان در متن مبارزات آن روز مفهوم تاريخی داشت و دليل آن اين بود که نيروی تازه ای در برابر استبداد قرون وسطايی قد علم کرده است و خواستار آزادی و حقوق ملت شده است

بهررو نخستين مجلس شورای ملی ايران پس از انتخاب 50 تن وکيل در 14 مهر 1285 شروع بکار کرد، ترکيب اين پنجاه نفر چنين بود، 14 نفر از شاهزادگان و قاجاريه، 7 نفر از اعيان، 18 نفر از بازرگانان، 3 نفر از مالکان زمين، 4 نفر از علمای دين، 13 نفر از پيشه وران و يک نفر از زرتشتيان. از مهمترين کارهای اين مجلس تنظيم و تصويب بنيه اقتصادی کشور، رسيدگی به مساله کارشناسان خارجی بويژه گمرکيان بلژيکی و رسيدگی به قانون اساسی که در ديماه 1285 خورشيدی در بستر مرگ به امضای مظفرالدين شاه رسيد. با تصويب قانون اساسی، نخستين مرحله نهضت مشروطه خواهی به ثمر می نشيند، از سويی قانون اساسی هيچ چيز به دهقان ايران نداد از اينرو رفرم ارضی در دستور کار آزاديخواهان قرار داشت و حرکتهای دهقانی از رشت و آذربايجان آغاز شد و تا به جنوب کشور گسترش يافت. اين حرکتها موجب مرزبندی ميان نيروهای مشروطه خواه شد. در همان موقع که مبارزان بر سر تحصيل قانون اساسی درگير بودند، در تبريز به رهبری علی مسيو، حاجی علی دوافروش و رسول صدقيانی گروه کوچکی را تشکيل دادند که با سازمان اجتماعيون عام در ارتباط بودند، اين گروه به ايجاد سازمان مجاهدين دست زد که رهبری آن را که 12 نفر بودند "مرکز غيبی" می ناميدند و به مرور مسلح شدند و وقتی در امضای نظامنامه انتخابات تعلل می ورزيدند، تبريز به ياری مشروطه برخاست و نخستين انجمنی بود که برای دفاع از آزادی و مشروطه بنيادگزاری شد، پس از آن انجمن ها در اکثر شهرها تاسيس شدند

در روز 28 ديماه 1285 محمدعلی شاه بر جای پدر نشست و در تاجگذاری نمايندگان مجلس را دعوت نکرد و دشمنی خود را با مشروطه خواهان آشکار ساخت و مجاهدان تبريز هم در صدد چاره جويی بر آمدند و صف مجاهدان روز به روز نيرومندتر می شد. ستارخان که در سال 1284 ق زاده شد پدرش حاج حسن بزاز از اهالی قره داغ (24 کيلومتری مهاباد) بود مردی متهور و شجاع که در سوارکاری و تيراندازی مسلط بود روحيه ی پهلوانی او توجه مظفرالدين شاه را جلب نمود و سمت تفنگچی يافت و پس از چندی در قشون وليعهد به لقب "خان" ملقب شد. قتل برادرش به دست سربازان وليعهد، سرنوشت ستارخان را تغيير داد او که مردی دلاور بود در ميان مردم تبريز شناخته شده بود. محمدعلی شاه که به ستمگری و استبداد خواهی شهرت داشت، دشمنی خود را با جنبش مشروطه خواهی آشکارتر ساخت، ستارخان از نخستين کسانی بود که به صف مجاهدين پيوست. با استقرار حکومت محمدعلی شاه، کشتار مشروطه خواهان در باغشاه و به توپ بستن مجلس شورای ملی توسط لياخوف فرمانده قزاقان روسی، نخستين تمهيد قهرآلود شاه جديد در قلع و قمع مشروطه خواهان و خشکانيدن نهال پراميد مشروطيت بود که موج آزاديخواهی و کوشش برای مقابله با ستمگريها را در تبريز به خروش آورد. از جانب شاه، شجاع نظام مرندی، رحيم خان و عين الدوله به تبريز فرستاده شدند تا سنگر استوار آزاديخواهی را از ميان بردارند، از اين تاريخ پايمردی و رشادت مجاهدان تبريز و ستارخان شکل تازه ای بخود گرفت

از تلخ ترين روزهای تاريخ، سوم تير 1287 است که تهران در برابر استبداد از پای درآمد و ديگر شهرهای ايران نيز يکی پس از ديگری پس از تهران. ولی از يک گوشه کوچک ايران فرياد آزاديخواهی به گوش می رسيد و آن محله "امير خيز" در تبريز بود که در آن محله ستارخان و ياران او سنگر گرفته بودند و هم پيمان و مصمم بودند در رويارويی با هزاران پياده و سواره که از دولت پول می گرفتند برای نجات آزادی پايداری کنند. چقدر درست است که مشروطه خواهان دغدغه آب و نان نداشتند که آنها دغدغه آزادی، استقلال و عدالت داشتند. حمله به مشروطه خواهان تبريز همزمان با به توپ بستن مجلس شورای ملی در تهران آغاز شد ولی چه باک ايرانيان پاک نهاد و باشرفی که هيچگاه طوق اسارت بيگانه و خفقان استبداد را نمی پذيرند چون ستارخان و يار ديگرش باقرخان، رستاخيز خود را با وجود همه مشکلات آغاز کرده بودند در اين هنگام با وجود علمای تراز نخست چون سيد محمد طباطبايی و سيد عبداله بهبهانی در رهبری مشروطه خواهان اندوهبار است عده ای از ملايان وابسته به دستگاه حکومت تحت عنوان انجمن اسلاميه مردم را عليه مشروطه خواهان می شورانيدند و با انتساب مشروطه خواهان به بابيگری و ضد دين بودن کوشش در آلوده ساختن نهضت داشتند. عليرغم تمام اين کارشکنی ها و تلاش های ضد انسانی محمدعلی شاه، سردار ملی ستارخان و باقرخان رهبری نهضت رابدست گرفتند

دو مرد ساده و آزاده عاشق مردم و ميهن، پرچم رهبری را بدست گرفتند و پيشگام آزاديخواهان تبريز شدند يکی از ايندو تا ديروز دشتگيری و ديگری بنايی می کرد. هردو بی سواد ولی برخاسته از ميان مردم بودند. برای شکست نهضت چون از راه نظامی موفق نشدند، دو استعمار انگليس و روس تصميم گرفتند به روش های ناجوانمردانه بين سران نهضت نفاق ايجاد کنند، عامل اين توطئه کنسول روس در تبريز بود. پاختيانوف با تنی چند از معتمدين شهر تبريز به ديدار باقرخان می روند و او را وادار به ترک مبارزه می کنند و او را از مبارزه چندی خارج کردند و باز از کليه مسجدهای تبريز خواستند تا به بر افراشتن پرچم سفيد به نشانه تسليم در مقابل قوای محمدعلی شاه اقدام کنند. اين تماس را کنسول روس با ستارخان نيز گرفت ولی از ستارخان سخنی جز اراده ای پولادين برای حصول مشروطه و مبارزه در راه احقاق حق ملت نشنيد و آنگاه که کنسول روس گفت او و يارانش نيز پرچم روسيه را در خانه هايشان آويزان کنند تا در پناه آن از تعرض مصون بمانند، ستارخان به خشم آمد و فرياد زد : آقای کنسول چنين تهمتی به من نزنيد، من می خواهم که هفت دولت به زير بيرق ايران باشد، آنوقت بمن می گوئيد به زير بيرق بيگانه بروم ؟! پرچم روس و انگليس مال خودشان." (16) پاسخ چنين ايران پرستانه ای، نمودار اصالت نهضتی بود که می خواست ايرانی بماند و بدون هيچگونه مساعدتی از بيگانگان برای ملت ايران نهال آزادی و سرافرازی بپا دارد. داستان پرچم های سفيد در روحيه مردم تبريز تاثير منفی گذارده بود. در روز 26 تير 1287 ستارخان با تنی چند از از مجاهدان غيور، بسياری از پرچم ها را به زير کشيدند و شوری در مردم انداختند تا بدانجا که باقرخان نيز به صف مجاهدان پيوست و تلاش دوجانبه ايندو قهرمان ملی فصل اميدبخشی بر دفتر خيزش آزادگان ايران زمين رقم زد، آوازه پايمردی های ستارخان چنان بود که مردم ايران به او "لقب سردارملی" دادند

سرانجام تبريز با شکست عين الدوله در اختيار مشروطه خواهان قرار گرفت و مردم شهر از سردار خود تجليل کردند. آنگاه که کاروان قهرمانان ملی روانه تهران شد، بهنگام ورود به کرج، خبرنگار روسی از سردار ملی سوال می کند ؟ چرا به پايتخت می رويد ؟ در پاسخ گفت ملت ايران هزاران تن از جوانان رشيد و وطن دوست خود را ازدست داد تا توانست خانه ای بنام دارالشورا بپا کند، اين خانه کعبه مردم وطن من است، هر ايرانی بايد در عمر خود آنجا را زيارت کند، سالار و من اکنون به زيارت اين مکان مقدس می رويم

مجلس از ستارخان و باقرخان تجليل کرد و سرانجام ستارخان اين حجم شرف و استواری، اين سردار ملی ايران با تمام آرمانها و آرزوهای بزرگش برای آزادی و استقلال ايران در روز 25 آبان ماه 1293 به کام مرگ کشيده شد . مردی بزرگ که انديشه های والا و انسانی او بر محور کسب آزادی، برابری و وحدت ملت ايران دور می زد در تهران دارفانی را وداع گفت و مردم در آيين خاکسپاری با تجليل بی سابقه با قهرمان خود وداع کردند. قهرمانی که شجاعانه زيست، شجاعانه انديشيد و شجاعانه در راه ملت خود جنگيد و حماسه شکوهمندی را بر گنجينه ملت گرايی ايران افزود و يار ديرين او باقرخان نيز در هنگام بازگشت به تبريز کشته شد ليکن او نيز در تاريخ ميهن ما جاودانگی يافت

از ديگر چهره های وطن پرست و آزاديخواه که با درخشش کم سابقه ای در تاريخ مشروطيت نقش آفرين شدند شيخ محمد خيابانی بود او فرزند حاج عبدالحميد خامنه ای در سال 1297 ق در روستای خامنه از توابع تبريز از مادر زاده شد. آزاديخواهی و مبارزه بخاطر حق با سرشت شيخ آميخته بود سرانجام به صفوف مجاهدان وارد شد و در حزب اجتماعيون ـ عاميون عضو شد و به نمايندگی انجمن ايالتی آذربايجان برگزيده شد. پس از پيروزی مشروطه نماينده مجلس شورای ملی شد. محمد خيابانی به هنگام اولتيماتوم دولت روس به ايران مبنی بر اخراج "شوستر" دليرانه به مخالفت با دولت برخاست و قبول اين اولتيماتوم را برای ملت ايران پستی و ننگ ابدی تلقی کرد. که روحيه ضد استعماری و ضد استبدادی او را هرچه بيشتر به نمايش می گذارد. شيخ خيابانی بعدها در تبريز فرقه دموکرات(17)را بوجود آورد و امور تبريز را در دست گرفت. او می گويد " ای آذربايجان که می گويی قيام کرده ای عزم جانسپاری جزم کرده ای دوست نداری، رفيق نداری، ايرانی هستی و به غير از ايرانی، ايران را مددکاری نتواند بود " آدمی اگر بخواهد درس عبرت بگيرد جامعه دشت معانی است. شيخ خيابانی گفته بود " منظور آذربايجان استخلاص از هرگونه اسارت می باشد و آذربايجان جز لاينفک ايران و ايران جز لايتجزای آذربايجان است ".سرانجام در شبيخون قوای دولتی به سرپرستی مخبرالسلطنه هدايت محل تشکيلات شيخ را در هم کوبيدند او که حاضر به قبول امان نامه نشد بدست قزاقان در خانه يکی از دوستان که پناهنده بود از پای درآمد. خيابانی مبارزی آزادی جو، ميهن پرست، عدالتخواه و طرفدار حکومت قانون بود، در افکار و نظراتش شباهت فراوانی با آرای "روسو" فيلسوف فرانسوی به چشم می خورد. ضديت با استبداد استخوان بندی انديشه های او را تشکيل می داد. شيخ خيابانی در جای ديگر می گويد : ملت چون اراده نداشته باشد خود باعث هلاک خود می شود(18)و ديدگاه اين مشروطه خواه راستين در مورد مشروطيت چنين است که "ملت می خواهد يک حکومتی تاسيس نمايد که اختيارات آن به استقلال و مطلقاً در دست خود ملت باشد و... و ملت در فوق همه چيز است. دولت، حکومت، قانون و سوای اين همه، در تحت اقتدار ملت است" (19)و خیابانی یک بار کفته بود: "ما مجـلسی ميخواهيم که نمايندگـان دلخواه مردم در آن نشسته و با آلام و احتياجات دموکراسـی آشنا باشد،" (1)

بدين ترتيب مشروطيت رسالت خود را بانجام رساند و بايد گفته شود در اين نهضت در کنار علمای بزرگ چون طباطبايی و ثقت الاسلام بودند بسيار روحانيونی که رسالت اجتماعی خود را ايفا کردند و نيز همگام برای آزادی ايران و در راه ستارخان و دلاوران ديگری چون سپهدار تنکابنی، سردار اسعد بختياری و يا يپرم خان ارمنی و ديگران که به استقرار مشروطيت کمک شايانی کردند و همچون هميشه کسانی هم بودند تا روز قبل از پيروزی مشروطه خواهان با مبارزان مخالفت می کردند و در روز پس از پيروزی به صف مبارزان پيوستند اما نتوانستند نام و جايگاهی برای خود بيابند و آنان را "مجاهدان يکشنبه" نام گذاردند. حاصل کلام، رهبران مشروطه خواهی از علمای پرارج تا قهرمانان و آزاديخواهان بر اين باور بودند که از دين به عنوان عاملی نيرومند در بسيج همگانی سود برده و رهبران دينی عملاً پرچمداران جنبش ملی مشروطه خواهی بوده اند و مشروطه را آوردند تا استبداد نباشد. سخن آخر، تاريخ را بايد به دقت خواند نه گزينشی، پندهايش را به گوش جان شنيد، تا گذشته بتواند راه ساز آينده شود و شکستهای ديروز، پيروزيهای فردايمان را پی ريزی کند


پی نوشت ها
اول: رئيس نيا، رحيم. دو مبارز جنبش مشروطه
دوم: طاهرزاده، بهزاد. قيام آذربايجان در انقلاب مشروطيت ص 327
سوم: مکرر
چهارم: ناظم الاسلام کرمانی، تاريخ بيداری ايرانيان
پنجم: کسروی، احمد. تاريخ مشروطه ايران ص 58
ششم: کسروی، احمد. تاريخ مشروطه ايران ص 92
هفتم: کسروی، احمد. تاريخ مشروطه ايران ص 65
هشتم: کسروی، احمد. تاريخ مشروطه ايران ص 66
نهم: محمود محمود. تاريخ روابط سياسی ايران و انگليس در قرن 19
دهم: دکتر ملک زاده، مهدی. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران
یازدهم: ناظم الاسلام کرمانی، تاريخ بيداری ايرانيان ص 74
دوازدهم: مکرر
سیزدهم: دکتر ملک زاده، مهدی. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران
چهاردهم: ورهرام. غلامرضا. نظام سياسی و سازمانهای اجتماعی در عصر قاجار
پانزدهم: دکتر ملک زاده، مهدی. تاريخ انقلاب مشروطيت ايران
شانزدهم: ابرامی، هوشنگ. ستارخان سردار ملی
هفدهم: رئيس نيا، رحيم. دو مبارز جنبش مشروطه
هجدهم: آذری، سليمان علی، قيام شيخ محمد خيابانی
نوزدهم: مکرر





چاپ این صفحه       بازگشت :     به بالای صفحه     به صفحه قبل