هيولايى ۱۵۰ساله مدرنيته دولتى عليه دولت مدرن
لوياتان ايرانى


قسمت دوم

محمد قوچانى
برگرفته از سایت روزنامه شرق
سال سوم - شماره۶۳۵
شنبه ۵ آذر ۱۳۸۴ - - ۲۶ نوامبر ۲۰۰۵


لوياتان ايرانى


قابل تكرار نبود يا اگر امكان تكرار داشت چاره اى جز توجه به مناسباتى كه در اروپا دولت مدرن را ساخت نداشت. براساس اين مناسبات بوژوازى (روشنفكران و تاجران و كشيش هاى پروتستان) براى غلبه بر نظام اقتصادى و سياسى كهن كه در صورت امپراتورى متجلى بود و فئودال ها، امپراتورها و كشيش هاى كاتوليك پيامبر آن بودند راهى جز تاسيس دولت مطلقه نداشتند. دولت هاى مطلقه اى كه پايه گذار ساخت دولت و ملت شدند و سپس آن را به دولت هاى مشروطه تحويل دادند. در ايران اما اين فرايند كاملاً متفاوت ظاهر شد. امپراتورى ايران تا پيش از عصر ناصرى چنان طبقات اجتماعى از فئودال ها تا سرمايه داران را كوفته بود كه آنان امكان تاثيرگذارى بر ساخت قدرت را نداشتند بنابراين همه طبقات اجتماعى در يك سو و دولت از سوى ديگر قرار داشت. طرفه آنكه اين دولت چندى بعد خود به مدرن سازى پرداخت و جنبش مدرنيته دولتى در ايران آغاز شد


فصل دوم

پايان امپراتورى


ايران در صد و پنجاه سال قبل نيز وضعيتى مشابه اروپاى قرن هفدهم داشت. در واقع تاريخ قرن نوزدهم ايران عملاً به بازسازى تاريخ قرن هفدهم و هجدهم اروپا تبديل شد. عموماً تصور مى شود كه دولت پهلوى اول آغاز تجدد در ايران است، تصورى كه در گذشته از سوى اين دولت و سپس توسط برخى مورخان و نيز عوام دامان زده شده است. با وجود اين آغاز تجدد در ايران را بايد دست كم هفتاد سال به عقب برد و از عصر ناصرى آغاز كرد. ناصرالدين شاه قاجار بدون شك مهمترين پادشاه قاجار است. او در ميانه دو ساخت سنتى و مدرن دولت در ايران قرار داشت و تا پايان عمر نيز به انتخاب ميان سنت و مدرنيته دست نزد. در عصر او بود كه ايران در شكل جغرافيايى كنونى اش تثبيت شد و به تدريج مفهوم ملت ايران شكل گرفت. آقامحمدخان موسس دولت قاجار آخرين فاتح ايرانى بود. فاتحى كه با وجود لشكركشى هايش هيچ خاك پايدارى را به ايران نيفزود. پيش از اين نادرشاه افشار نيز (كه معمولاً به عنوان يك فاتح بزرگ مورد تجليل قرار مى گيرد) با حمله به هندوستان دورنماى فرهنگى ايران بزرگ را نابود كرد و با وجود آنكه به دليل فتوحات «سزار»وار و «ناپلئون»گونه اش نزد افكار عمومى ايرانيان شايسته لقب امپراتور شناخته مى شود اما عملاً مفهوم امپراتورى ايران را به گور برد. امپراتورى، ساختى اقتدارگرايانه اما عمدتاً چندمليتى و چندفرهنگى است. از اين جهت قطعاً ايرانيان بر ملل ديگر فضل تقدم دارند كه هگل فيلسوف بزرگ آلمان نيز امپراتورى هخامنشى را اولين دولت بزرگ جهان خوانده است. در وصيتنامه منسوب به داريوش، شاه هخامنشى مى خوانيم كه: «اينك كه من از دنيا مى روم بيست و پنج كشور جزء امپراتورى ايران است و در تمام آن كشورها پول ايران رواج دارد، ايرانيان در آن كشورها داراى احترام هستند و مردم آن كشورها نيز در ايران داراى احترام هستند. جانشين من خشايارشاه بايد مثل من در حفظ اين كشورها بكوشد. راه نگهدارى اين كشورها اين است كه در امور داخلى آنها مداخله نكند و مذهب و شعائر آنها را محترم بشمارد.» فارغ از آنكه اين وصيت منسوب به داريوش تا چه اندازه صحت و سنديت داشته باشد، بايد گفت ادب و آداب امپراتورى همان بود كه داريوش گفته است و اين نظم و نظام در دولت هاى ايران باستان (به ويژه هخامنشيان) و نيز در مهم ترين دولت ايران اسلامى (دولت صفويان) رعايت مى شد

گرچه عبارت شاهنشاه را رضا خان و پسرش مصادره كردند و به غلط به كار بردند اما معناى اين عبارت (شاه شاهان) گوياى نوعى نظام فدرالى در ايران باستان بود كه مذهب ها، قوميت ها و زبان هاى گوناگون را بر مى تافت و ساخت سياسى ايران را متكثر و چند وجهى مى ساخت. نادرشاه افشار با حمله به هندوستان و تاراج ثروت هاى آن (كه اكنون به نام ثروت هاى ملى ايرانيان شناخته مى شود) جغرافياى فرهنگى ايران را كه مستقل از جغرافياى سياسى آن بود محدود ساخت. او درواقع فلسفه سياسى همزيستى در امپراتورى ايران را در حمله به هند منهدم كرد. نفرت هنديان از ايرانيان در اين زمان برانگيخته شد و دولت مغولى هند كه به زبان فارسى سخن مى گفت و با آئين ايرانشهرى حكومت مى كرد و با ديانت اسلامى بر ملتى هندى به نيكى حكومت مى كرد (چنان كه جواهر لعل نهروى هندو دوره دولت اسلامى در هند را عصر طلايى تاريخ اين كشور مى خواند) ساقط كرد و راه براى نفوذ انگليسى ها در هند باز شد. خروج هند از جغرافياى فرهنگ ايران (اگر نادر به هند حمله نمى كرد و دولت هند را ضعيف و ساقط نمى كرد اكنون بيش از يك ميليارد انسان به زبان فارسى مسلط بودند و ادبيات و فرهنگ ايران در محدوده مرز هاى جغرافيايى آن نمى ماند) عملاً تير خلاصى بر مفهوم تاريخى امپراتورى ايران بود. آقامحمد خان قاجار نيز چندى بعد با حملات خونين به مردمان قفقاز و گرجستان سنگ بناى شكست فتحعلى شاه قاجار را در نبرد با روسيه نهاد و ايران بيش از پيش از تكثر فرهنگى تاريخ و سرزمين خود دور افتاد. در عصر ناصرى نيز هرات از ايران جدا شد و مقدمات ايجاد مليت ايرانى به وجود آمد. زبان هاى چند گانه (فارسى- عربى- تركى- ارمنى- كردى- گرجى- سانسكريت و...) به حداكثر دو تا سه زبان فرو كاسته شد و مذاهب چند گانه (شيعه- سنى- مسيحى- هندو و...) به يك مذهب رسمى تبديل شد. مهم نيست كه اين عبور از كثرت به وحدت مثبت است يا منفى اما مى توان ثابت كرد آن ايرانى كه مساحتش به ۱۹۵/۶۴۸/۱ كيلومتر مربع طى صد سال پس از حكومت نادر رسيد ديگر امپراتورى نبود.عبارت ممالك محروسه ايران به تدريج به مملكت ايران تبديل شد و هر دو مفهوم ايران بزرگ و امت واحده (كه در دوره صفويه با رويارويى دولت شيعه ايران در برابر دولت سنى عثمانى مخدوش شده بود) به پايان تاريخ خود رسيدند. اينك شاهى در ايران حكومت مى كرد كه بيش از هميشه مايل بود خود را شاه ايرانيان و شاه شيعيان بخواند و نه شاه شاهان. به همين جهت سازوكار دولت مدرن مورد توجه اصلاح طلبان عصر قرار گرفت. اولين آنان ظاهراً ميرزا تقى خان امير كبير بود. امير كبير البته به راهى رفت كه پيش از او عباس ميرزاى ناكام آن را ناتمام گذارده بود. ايجاد دولت مطلقه در ايران همواره از ايجاد نظام جديد و ارتش مدرن آغاز شده است و امير كبير نيز چنين كرد. امير كبير را مى توان متاثر از مكتب روسى تجدد دانست. مكتبى كه در آن پتر كبير پس از ديدار از اروپا و هلند دستور داد روس ها محاسن خود را بتراشند و لباس نو بر تن كنند و كشتى بسازند و... اين مكتب را مى توان مدرنيته دولتى يا مدرنيته آمرانه نيز خواند و عمدتاً در كشور هايى جست وجو كرد كه از مركز اروپا دور هستند و در تقليد از آن سعى وافرى دارند. مى دانيم كه امير كبير از سن پيترزبورگ ديدار كرده بود. شهرى كه مظهر مدرنيته دولتى است. پتر كبير كه عاشق بندر بود و مى خواست كشتى داشته باشد پس از ديدار از آمستردام هلند، دل از مسكو پايتخت سنتى و بدون ساحل روسيه كند و خود شخصاً نظارت كرد تا بندرى براى روسيه در آب هاى غربى و شمالى ساخته شود و اين شهر مدرن را به نام خود سن پيترزبورگ (با لهجه آلمانى) خواند. شهرى كه به فرمان مدرنيته ساخته شده بودند نه با قانون سنت. شهرى كه در زمانى كوتاه ساخته شده بودند در طول تاريخ. اقدامات امير كبير در گذر زمان شباهتى تام به پيروان مكتب مدرنيته دولتى داشت. او همزمان صدر اعظم و امير نظام شد و دستور ايجاد نهادهاى مدرن با ضرب و زور نظام داد. مدرسه دارالفنون نياى كبير دانشگاه تهران است كه تاريخى مستقل از حوزه ها و مدارس علميه ايران داشت و معلمان غربى در آن تدريس مى كردند. بديهى است دانش سنتى و نظام قديمى توليد دانش از مدرن كردن ايران ناتوان بود اما آنچه امير كبير در جهت مدرن سازى ايران انجام داد نه اصلاح اين نظام سنتى توليد دانش كه خلق رقيب براى آن و خلق نهادى موازى بود كه با پرورش نخبگان جديد (به ويژه در دوره رضا خان) به زودى شكافى عميق را در ساخت سياسى و اجتماعى ايران ميان روشنفكران و روحانيان ايجاد كرد و جامعه ايران را به دو پاره متضاد بدل ساخت

امير كبير همچنين پس از كاغذ اخبار، اولين روزنامه دولتى ايران را منتشر كرد. اين در حالى است كه روزنامه هاى جهانى غرب در بستر مناسبات تجارى و مدنى شكل گرفته بودند و دولت ها هرگز آغاز گر اين نظام اطلاع رسانى نبودند. تجدد دولتى و متجددان دولتى چه كسانى كه در مدارس جديد عهد ناصرى درس خواندند و چه كسانى كه در رسانه هاى دولتى اين عصر مقاله نوشتند نياكان طبقه جديدى در ايران و جهان شدند كه بورژوازى دولتى يا متجددان حكومتى بهترين نام براى ايشان است. بدين معنا مدرنيته در ايران نه مانند غرب از جامعه مدنى كه از دولت آغاز شد و اگر در اروپا، جامعه مدنى دولت مدرن را ايجاد كرد در ايران اين دولت مدرن بود كه مى خواست جامعه مدنى (دانشگاه ها، روزنامه ها، روشنفكران و...) را خلق كند. بنابراين محمد على همايون كاتوزيان بيراه نمى گويد كه: امير نظام در پيشينه اجتماعى، مقام نظامى (امير نظام لقب ويژه اى بود كه براى او ساخته شد تا فرماندهى عالى او بر نيروهاى مسلح را نشان دهد همان طور كه سردار سپه براى رضا خان ساخته شد) جاه طلبى هاى شخصى و روش ها و آرمان هاى شبه مدرنيستى او به گونه اى شگفت انگيز به رضا خان پهلوى مى ماند. جاى ترديد چندانى نيست كه اگر او زنده مانده بود در اسطوره شناسى تاريخى ايرانيان اينك از او به عنوان عامل يكى از قدرت هاى بيگانه و مستبدى بى رحم ياد مى شد. - ۹۵: ۳


فصل سوم

گذار از بى دولتى

نقدى كه محمد على همايون كاتوزيان بر امير كبير وارد مى داند البته بى سابقه و نقدى معطوف به آموزه هاى قرن بيستم نيست. در همان سال ها ميرزا ملكم خان ناظم الدوله بدون آن كه نامى از امير كبير و سلف اصلاح طلب او عباس ميرزا ببرد مى نويسد: «كارخانجات يوروپ بر دو نوع است: يك نوع آن را از اجسام و فلزات ساخته اند و نوع ديگر از افراد بنى آدم ترتيب داده اند... محصول كارخانجات فلزى هم كم و بيش در ايران معروف است مثل ساعت و تفنگ و تلغراف و كشتى بخار از وضع و ترتيب اين قسم كارخانجات فى الجمله اطلاع داريم اما از تدابير و هنرى كه فرنگى ها در كارخانجات انسانى به كار برده اند اصلاً اطلاع نداريم.... در فرنگ ميان اين كارخانجات انسانى يك كارخانه اى دارند كه در مركز دولت واقع شده است و محرك جميع ساير كارخانجات است. اين دستگاه بزرگ را دستگاه ديوان مى نامند... در اختراعات صنايع هر قدر كه از ملل فرهنگ عقب افتاده ايم در اين فقره ترتيب دستگاه ديوان صد مرتبه بيشتر غافل و دور مانده ايم. زيرا كه ما در اين دو سه هزار سال در عوالم صنايع فى الجمله ترقى كرده ايم. چنان كه عوض تير و كمان، توپ و تفنگ داريم ولى در علم ترتيب دستگاه ديوان اصلاً ترقى نكرده ايم چنان كه دو هزار سال قبل از اين [هر طور] ماليات مى گرفتيم امروز هم به همان طور مى گيريم. رسم حكومت و تقسيم ولايت و ترتيب استيفا و عموم شقوق اعمال ديوان هنوز در حالت سه هزار سال قبل [از اين] باقى هستند [بلكه تنزل كرده است].» - ۳۰ تا ۲۸: ۱

ديوان در ادبيات صدوپنجاه سال پيش ايران همان مفهوم دولت بلكه دولت مدرن است كه اكنون درباره آن سخن مى گوييم. پيش از عصر ناصرى دولت سنتى در ايران نظامى ساده و فاقد پيچيدگى هاى ادارى بود. نهاد سلطنت و نهاد وزارت از عصر باستان ايران را به يارى هم اداره مى كردند و گاه مشاورانى براى خود بر مى گزيدند (مانند مجلس مهستان در دولت اشكانيان) يا آنكه مقامات دينى به اين تركيب افزوده مى شدند. (مانند دولت ساسانيان و دولت صفويان) در بهترين حالت شاه رئيس كشور بود و امور را به سه دسته تقسيم مى كرد: امور ادارى كه بر عهده وزير بود، امور نظامى كه بر عهده امير بود و امور حقوقى (فقهى) و آموزشى كه بر عهده فقيه بود. اين مدل به ويژه در دولت صفويه مورد عمل قرار مى گرفت و به تناسب ضعف و قدرت شاه قدرت وزيران يا فقيهان بسيار مى شود. از سوى ديگر ساخت قبيله اى ايران سبب مى شد عشيره ها و عشاير در دولت نفوذى بلامنازع داشته باشند. در واقع عشيره ها همانند احزاب مدرن پشتوانه تاسيس يك دولت و سلسله حكومتى در ايران بودند و رئيس عشيره، ريش سفيد و شيخ طايفه به حساب مى آمد. قبيله ها و عشيره ها عمدتاً دربار را تحت نفوذ خود داشتند و از طريق انتخاب شاه و وليعهد بر سلطنت و دولت اعمال فشار مى كردند. وزيران نيز كه عمدتاً از شهرنشينان و علماى غير روحانى برگزيده مى شدند بسته به رابطه اى كه با شاه و دربار داشتند داراى اقتدار بودند. وزيركشى به عنوان يك سنت تاريخى در ايران محصول سلب اعتماد شاه به وزير و دسيسه هاى درباريانى بود كه دولتمردى فردى خارج از عشيره و قبيله را برنمى تافتند. تضاد دربار و ديوان در همين فرآيند شكل گرفته است كه مى توان آن را بازآفرينى تضاد عشاير و شهروندان نيز دانست

دربار ناصرالدين شاه نيز چنين نقشى را در نيمه اول سلطنت وى ايفا كرد. قتل ميرزا تقى خان اميركبير دقيقاً همين سير را سپرى كرده است: دسيسه دربار عشيره اى بر عليه نخبه اى خارج از عشيره. اما ناصرالدين شاه در گذر زمان ناگزير از تن دادن به اقتضائات دولت مدرن بود. در واقع اين حس بيش از همه در پايان سلطنت ناصرالدين شاه به او دست داد چرا كه گمان مى برد (و به درستى گمان مى برد) كه در سلسله قاجار ديگر شاهى به استبداد راى و اقتدار عمل او متولد نخواهد شد. در خاطرات منسوب به تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه (كه البته ايرج افشار در سنديت كامل آن ترديد كرده است*) آمده كه: «تاج السلطنه از زبان زن پدرش انيس الدوله نقل مى كند كه ناصرالدين شاه اندكى پيش از رفتن به زيارت سرنوشت ساز حرم حضرت عبدالعظيم به او گفته بود كه پس از جشن پنجاهمين سالگرد سلطنتش «ماليات» را موقوف كنم، مجلس شورا را براى ايشان افتتاح كنم از ولايات وكيل از طرف رعايا در آن مجلس پذيرم. گمان نمى كنم صلاح رعيت در قتل من باشد.» (۶۰ :۴) بديهى است كه نمى توان از شاهى با پنجاه سال استبداد مطلقه پذيرفت كه در پى دولت مشروطه باشد اما فارغ از مشروطه خواهى بايد از منظر دولت مطلقه توجه كرد كه شاه قاجار فهميده بود اداره مملكت يا به استبداد حاكمى چون او ممكن است يا به قانونى كه مستقل از حاكم شكل مى گيرد. اسناد مهم ديگرى درباره ناصرالدين شاه در دسترس است كه نشان مى دهد او به تدريج اهميت قانون را در اداره دولت درك مى كند. برادر ناصرالدين شاه نقل مى كند كه وى پس از سفر سوم به فرنگ در جلسه اى فوق العاده اعلام مى كند: «تمام نظم و ترقى اروپ به جهت اين است كه قانون دارند. ما هم عزم خود را جزم نموده ايم كه در ايران قانونى ايجاد كرده و از روى قانون رفتار نماييم.» (۱۵۱:۵) اين نقل قول از سوى مورخان ديگر نيز تكرار شده است. فريدون آدميت مى نويسد: «سفر سوم شاه به فرنگ كه پيش آمد وزيران براى كنكاش در امر اصلاحات به دربار فرا خوانده شدند. (۱۳۰۶/ ۱۸۹۰) اين بار شاه بدون هيچ تناسبى كار پارلمان انگليس و مجلسيان آنجا را به رخ وزيران كشيد: اجزاى پارلمن (مجلس) انگليس هم مثل شما آدم اند و ريش دارند چطور شده است كه آنها امورات دولت انگليس را فيصله مى دهند و شما مى خوريد و مى خوابيد؟ ... من بعد جمع شويد و در امورات دولت بگوييد و بشنويد.» در روايتى ديگر از همين مورخ حامى اميركبير مى خوانيم: «شاه كه از سفر آمد (۱۳۰۷ / ۱۸۹۰) شهر را آذين بستند و آتش بازى راه انداختند همان روز وزيران و شاهزادگان احضار گشتند اول حرف شاه اين بود: در اين سفر آنچه ملاحظه كرديم تمام نظم و ترقى اروپ (اروپا) به جهت اين است كه قانون دارند. ما هم عزم خود را جزم نموده ايم كه در ايران قانونى ايجاد نموده از روى قانون رفتار نمائيم شما بنشينيد و قانونى بنويسيد و در اين خصوص آنقدر تاكيد و اصرار كردند و مبالغه نمودند كه از حد و حصر گذشت.» (۱۲-۱۱ : ۶) همين گزارش ها و روايت ها است كه سبب مى شود دختر ناصرالدين شاه ادعا كند ترور وى اقدامى نه براى آزادى كه تلاشى از سوى مستبدين بوده است: «تاج السلطنه دختر ناصرالدين شاه گفته است كه ترور شاه نقشه امين السلطان و متحدان او بود كه مى دانستند وى مصمم است بلافاصله پس از برگزارى جشن پنجاهمين سالگرد آغاز سلطنتش رژيمى قانونى برقرار كند. هرچند نمى توان اين داستان را جدى گرفت ولى اين گفته او كه شاه نگران اين بوده است كه اگر از قدرت خودكامه خود دست بشويد چه بسا نتوان كشور را تحت اداره حكومت نگه داشت حاوى حقيقتى است.» - ۱۵۲:۵

در عين حال بدون توجه به تمايلات و گمانه زنى ها مى توان فهرستى از اقدامات انجام شده در عصر ناصرى براى تاسيس دولت مدرن را برشمرد. اين اقدامات البته بيش از آنكه محصول علاقه و تمايل آن شاه براى ايجاد تاسيس دولت مدرن باشد محصول دو عامل بيرون از اراده ناصرالدين شاه است: اول تدبيرهاى اصلاح طلبان دولتى به ويژه دو صدراعظم ناصرالدين شاه: ميرزا تقى خان اميركبير و ميرزا حسين خان سپهسالار در كنار پيشنهادهاى اصلاح طلبان ديگر مانند ميرزا ملكم خان و ديگر ضعف و قدرت رو به كاهش دولت قاجار به حكمرانى ناصرالدين شاه. آن چه امضاى فرمان مشروطه از سوى مظفرالدين شاه قاجار را تسريع كرد ضعف وى بود و اگر محمدعلى شاه در موقعيت تاسيس مشروطه بود از امضاى فرمان خوددارى مى كرد. ناصرالدين شاه نيز در عصر گذار ايران از امپراتورى به «دولت _ ملت» ناگزير از پذيرفتن اقتضائات دولت مدرن بود. در اين ميان نقش علماى شيعه نيز بايد موردتوجه قرار گيرد. عقب نشينى ناصرالدين شاه از امتياز تنباكو نشانگر ضعفى بود كه در دولت مطلقه او رخنه كرده بود. در نامه اى از ناصرالدين شاه به ميرزاى آشتيانى پس از لغو حكم تنباكو مى خوانيم: «در فقره عمل دخانيات هيچ كسى عقل كل نيست و احاطه كلى در بشريت منحصر است به وجود پاك پيغمبر ما عليه السلام والصلوه. انسان گاهى يك خيالى و كارى مى كند بالاخره از آن پشيمان مى شود...» - ۲۲:۷

خضوع شاهى كه او را خاقان بن خاقان مى خوانند در برابر فقيهى كه ظاهراً در دولت نقشى ندارد نشانگر ضعف ناصرالدين شاه و قوت جامعه اى است كه چندى بعد به رهبرى همين علما و نيز روشنفكران دولت مشروطه را ايجاد كرد. در واقع هنگامى كه همسر ناصرالدين شاه قليان را به فتواى فقها از او دريغ داشت نغمه مشروطه خواهى ساز شد. در عين حال مى دانيم كه ناصرالدين شاه با همه شهوترانى و احتمالاً شرابخوارى نه تنها تظاهر به فسق نمى كرد بلكه در سفرنامه هايش دائماً از اداى فريضه نماز سخن مى گويد و به همين دليل مى توان به صراحت گفت كه توازن قوا ميان شاه و فقيهان و وزيران هرگز به گونه اى نبود كه ناصرالدين شاه بتواند از پذيرش خواسته ايشان (كه بعداً به نام دولت مشروطه ظاهر شد) خوددارى كند. وقوف او به نقش استثنايى دولت نيز جالب توجه است. وى در عين خضوع در برابر فقيهان به آنان يادآورى مى كند كه: «آيا نمى دانيد كه اگر خدا نكرده دولت نباشد يك نفر از شماها را همان بابى هاى طهران تنها گردن مى زنند؟ آيا نمى دانيد كه اگر دولت نباشد زن و بچه شماها هر كدام به دست قزاق روسيه و عسكر عثمانى و قشون انگليس و افغان و تركمان خواهد افتاد؟» (۲۳:۷) در واقع ناصرالدين شاه در ادامه نامه خود به ميرزاى آشتيانى توجه او به ضرورت انحصار قدرت در دست دولت (دولت مطلقه) يادآورى مى كند و آنگاه براى سامان دادن نسبت اين دولت و قانون اعلام مى كند: «به جناب امين السلطان و نايب السلطنه حكم شد مجلسى از علما و وزرا فراهم بياورند، سئوال شود كه خلاف شريعت در اين قرارنامه در كجا است؟ بنماييد تا رفع شود.» (۲۳:۷) ديالكتيك دولت مدرن (مطلق بودن قدرت و مشروط شدن آن به مشورت و قانون) در اين نامه تاريخى ناصرالدين شاه به ميرزاى آشتيانى بدون آنكه واضعين مباحثه بدان آگاه باشند به خوبى ديده مى شود

گرچه پاره اى مورخان (مانند عباس امانت در كتاب قبله عالم) از برخى مجالس مشورتى در سال هاى پيش از عصر ناصرى سخن گفته اند (مانند مجلس امراى جمهور كه پس از مرگ محمدشاه بسان مجلس لردهاى انگليس شكل گرفت و چون مقابل ناصرالدين شاه قرار گرفت اميركبير آن را منحل كرد و رئيس مجلس را تبعيد) اما در مجموع اولين ساختارهاى ادارى و بوروكراتيك دولت مدرن در عصر ناصرى به وجود آمد. ناصرالدين شاه پس از اميركبير چندى ميرزا آ قاخان نورى را صدراعظم كرد و آنگاه براى آنكه خيال خويش را از وزيرى نافرمان رها سازد تصميم گرفت مقام صدارت عظما را منحل كند و خود شخصاً بر چند وزير دون پايه تر به تفكيك و تخصيص امور نظارت كند. اما هنگامى كه اين روش سلطان هوسران را درگير امور كرد بار ديگر صدراعظمى برگزيد و اين بار همچون اميركبير يك اصلاح طلب دولتى را بدين مقام گمارد. ميرزاحسين خان سپهسالار تلاش بسيار كرد تا با تدارك سفرهاى ناصرالدين شاه به غرب او را با نهادهاى دولت مدرن آشنا كند و سرانجام موفق شد اولين كابينه ايران را شكل دهد. در روز شنبه چهارم ذى القعده سال ۱۲۸۹ هجرى قمرى روزنامه ايران نوشت: «نيت صدراعظم همه اين است كه هر امرى در مركز قرار گيرد و هر يك از وزراى فخام به اندازه مقام در اداره دواير متعلقه مستقل باشند و نظر به همين خيالات عاليه و عقايد پسنديده است كه اين اوقات به صرافت اين افتادند كه چنان كه در جميع دول متمدنه صورت كليه و هياتى ثابت و برقرار است از فر اقبال و يمن همت اعليحضرت قوى شوكت شاهنشاهى. خلدالله ملكه را در دولت عليه ايران نيز رسم و صفت هيات دولت كه به اصطلاح فرانس ها كابينه مى گويند داير و برقرار شود و به عبارت اخرى وزارت هاى معدده مستقله و مجلس مشورت خاصى كه مركب از وزراى فخام باشد مرتب و اين هيات به دربار اعظم موسوم گردد تا دولت را صورت كليه و هياتى كه نظير آن در تمامى دول منتظم موجود است حاصل گردد و كارها در ميزان مشورتى قرار گرفته.» - ۳۸-۱۳۷: ۷

عبارت دولت منتظم در اين اطلاعيه همان چيزى است كه ميرزا ملكم خان از آن به عنوان سلطنت مطلق منظم نام برد. به دنبال اين اطلاعيه فرمان شاه در ايجاد كابينه مدرن نيز صادر شد. بدون شك اهميت اين فرمان در عصر خويش و از نظر ايجاد دولت مطلقه مدرن و بوروكراسى جديد در ايران كمتر از صدور فرمان مشروطه به وسيله مظفرالدين شاه نيست چرا كه بدون ايجاد دولت مطلقه امكان پيدايش دولت مشروطه نيز وجود نداشت و در واقع ناصرالدين شاه به دست خود فرمان ساقط شدن دولت سنتى قاجار و ايجاد دولت مدرن را صادر كرد. متن فرمان به اين شرح است: «سركار اعليحضرت اقدس همايون شاهنشاهى، كل امور دولت را در ميان ۹ وزارت و يك صدارت تقسيم خواهند فرمود. اسامى ۹ وزارت از اين قرار است: وزارت داخله، وزارت خارجه، وزارت جنگ، وزارت ماليات، وزارت عدليه، وزارت علوم، وزارت فوايد، وزارت تجارت و زراعت، وزارت دربار و صدارت عظمى. اجراى جميع اوامر پادشاهى و اداره كل امور دولت ايران بر عهده اين ۹ وزارت است. اداره اين ۹ وزارت محول به صدارت عظمى است. دربار اعظم عبارت است از هيات اجتماع اين ۱۰ وزارت صدراعظم شخص اول دولت و رئيس دربار اعظم است

عزل و نصب صدراعظم منحصراً موقوف به اراده اقدس همايون شاهنشاهى است. عزل و نصب ساير وزرا به حكم اقدس همايون شاهنشاهى موقوف به تعيين صدراعظم است.»(۱۳۹:۷) اين فرمان در ۲۰ شعبان ۱۲۸۹ صادر شد و از آن پس ايران به مجموع دول منظم پيوست كه داراى سلطنتى مطلقه اما قانونى بودند. البته ناصرالدين شاه هرگز پادشاه ثابت قدم و معتقد به راهى كه ناگزير از پيمودن آن بود، نماند و پس از آن بارها راى خود را تغيير داد. ناظم الاسلام كرمانى درباره ويژگى هاى فردى ناصرالدين شاه مى نويسد: «اين پادشاه را خودنمايى و تلون مزاج به درجه كمال بود و به هر كارى اقدام كرد ناتمام گذارد. اداره پوليس داير كرد، برخى كارخانجات دولتى آورد، صحبت از بعضى اصلاحات هم نمود ولى هيچ يك را به اتمام نرسانيد... همى خواست ايران غلاف اصلاح بپوشد بدون اينكه حقيقتى در او پيدا شود.» - ۱۲۷:۷

به همين ترتيب دولت مطلقه نهاد ديگرى هم داشت كه ناصرالدين شاه در سال ۱۲۷۶ هجرى قمرى دستور تاسيس آن را صادر كرده بود اما هرگز به نهادى استوار در ايران ناصرى تبديل نشد. در آن سال ناصرالدين شاه كتابچه قواعد ناصرى (چيزى مشابه قانون اساسى) را منتشر كرد كه در آن ايجاد مجلس مصلحت خانه (يا همان مجلس تنظيمات ميرزا ملكم خان) پيش بينى شده بود. در اين كتابچه آمده بود: «اگر تا حال اين مملكت با استعداد از مراتب عاليه آبادى و انتظام بازمانده و به مقصد خود نرسيده باشد چنانچه ملاحظه مى كنيم هيچ علتى نداشته است به جز آنكه اهالى ايران عقول و آراى متفرقه را مجتمع نكرده و اين لآلى گرانبها را به سلك انتظام نكشيده اند و نتايج بزرگ را كه از اتفاق عقول مى توان برداشت به دست نياورده اند اما در اين عصر جاى دريغ بود كه باز ملت ايران در غفلت و نسيان سابق خود باقى بمانند.» ناصرالدين شاه در ادامه مى نويسد: «پس مقرر فرموديم كه مجلس ديگرى از كارگزاران تجربه آموخته منعقد شود تا امورى كه متضمن صلاح دولت و ازدياد آبادى مملكت باشد مشاوره و گفت وگو نمايند و همچنين اذن عمومى داديم كه هر يك از چاكران حضرت و عقلاى مملكت و صاحبان افكار صائبه آنچه براى منافع مملكت و صلاح امور خلق تدبير نموده باشند در آن مجلس حاضر شده در حضور رئيس مجلس تقرير و بيان نمايند.» - ۵۸:۶

بى تعهدى ناصرالدين شاه به پروژه ايجاد دولت مدرن در ايران اما جز به ضرر خود او تمام نشد. از هر دو صدراعظم اصلاح طلب او يعنى اميركبير و سپهسالار نقل شده است كه آنان در انديشه مشروطه خواهى بوده اند. در اين زمينه نقل قولى از ظل السلطان فرزند ناصرالدين شاه مهم است: «ظل السلطان گفت من با ميرزا حسين خان سپهسالار خوب نبودم و در تاريخ مسعودى او را به بدى ياد نموده ام. لكن پيش بينى و مآل انديشى سپهسالار باعث شد كه من او را بعد از اين به نيكى و زيركى معرفى كنم چه پس از معزولى او روزى كه عازم بر مسافرت به خراسان بودم به ديدن او رفتم مشغول به نماز بود من با عمه خود صحبت مى داشتم و آنها را از جهت بى لطفى شاه بابايم تسليت مى دادم كه ميرزاحسين خان از نماز فارغ شد و رو كرد به عمه من و گفت: برادر تو خانه و عمارت مرا از دستم گرفت و من اميدوارم كه روزى آيد و همين خانه و عمارت من پارلمان و مكان جلوس مبعوثين گردد كه همان پارلمان ريشه استبداد قاجاريه را از بيخ بركند و اين گفتار ميرزاحسين خان هميشه در تذكار و خاطر من بود تا اينكه خانه او را ديدم كه مجلس مبعوثين و محل اجتماع وكلاى ملت گرديد. بعضى ديگر از موثقين نقل كنند كه كرراً از او شنيده بودند كه من اين عمارت و مدرسه را بنا مى كنم كه شايد وقتى وكلاى ملت در آن جلوس نمايند.» (۱۴۲:۷)

جمع بندى عصر تجدد ناصرى نشان مى دهد كه مكتب مدرنيته دولتى در هر سه صورت و مصداق آن به بن بست رسيد. تلاش هاى ميرزاتقى خان اميركبير، ميرزاحسين خان سپهسالار و حتى اقدامات ناصرالدين شاه قاجار هر سه را به اين نتيجه رساند كه راهى جز ايجاد دولت قانون و دولت مشروطه وجود ندارد. در واقع ناصرالدين شاه حتى اگر خود تمايلى به مشروطه خواهى نداشت و حتى اگر خاطرات تاج السلطنه را بى منطق و از سر حب پدر بخوانيم از درك اين نكته كه عصر سلاطين بى قانون گذشته ناتوان نبود. سفر او به فرنگ در سال ۱۲۹۰ به خوبى تناقضى كه ميان استبداد و پيشرفت وجود دارد را به او نشان داد. يكى از نكات مورد توجه ناصرالدين شاه در سفرنامه فرنگستان وى نسبت آزادى و توسعه است: ناصرالدين شاه در تمام كشورهايى كه در اين سفر از آنها عبور كرد (روس، آلمان، بلژيك، انگليس، فرانسه، سوئيس، ايتاليا، اتريش و عثمانى) اين نسبت را بررسى مى كند. در آلمان مى نويسد: «آزادى اينجا خيلى بيش از روسيه است... آبادى خاك پروس از روسيه بيشتر است.» (۵۶:۸) در بلژيك مى نويسد: «هيچ شباهتى به آلمان نداشت... مردمانش فقيرتر... اهل اين مملكت آزادتر از آلمان هستند.» (۹۱:۸) در بريتانيا مى نويسد: «انصافاً وضع انگليس همه چيزش خيلى به قاعده و منظم و خوب است. از آبادى و تمول مردم و تجارت و صنعت و كار كردن و پى كار رفتن مردم سرآمد ملل است.» (۱۴۹:۸) ناصرالدين شاه در بريتانيا از پارلمان، بورس و كارخانه ويويج و با سران حزب تورى ملاقات كرد و اولين دولتمرد ايرانى بود كه از نظام حزبى انگليس گزارش داد: «كل وزراى دولت انگليس دو فرقه هستند فرقه اى كه حالا وزارت دارند از ويگ هستند كه رئيس آنها لرد كلادستون صدراعظم حاليه و لرد كرانويل وزير دول خارجه و ساير وزرا هستند و فرقه ديگر را كه بر ضد خيالات اين دسته هستند تورى مى گويند كه رئيس آنها ديسرائيلى و لرد دربى و غيره است هر وقت فرقه اولى عزل شوند كل وزرا و غيره بايد تغيير كرده از فرقه ثانى نصب شوند.» - ۱۳۳:۸

در فرانسه ناصرالدين شاه به سنا مى رود و مى نويسد: «آنچه مصلحت كه از مجالس دارالشورى وكلاى ملت بيرون مى آمد تا به امضاى اهل اين مجلس نمى رسيد مجرى نمى شد.» - ۱۷۳:۸ در همين فرانسه است كه ناصرالدين شاه به نيرنگ و زيركى عليه جمهوريت مى نويسد: «حالت غريبى از فرانسه ها ديدم. اولاً آن حالت عزاى بعد از جنگ آلمان را هنوز دارند و عموماً از كوچك و بزرگ مهموم و غمناك هستند... بعضى از مردم آواز زنده باد مارشال زنده باد شاه ايران مى كردند از يكى ديگر هم شنيدم در گردش شب به آواز بلند مى گفت سلطنت و قواعد او محكم و باقى باد. از اينها همه معلوم مى شود كه فرقه زيادى حالا در فرانسه مى باشند كه طالب سلطنت هستند يعنى آنها همه سه فرقه هستند فرقه اى اولاد ناپلئون را مى خواهند. فرقه اى اولاد لويى فيليپ را، فرقه اى هانرى پنجم را مى خواهند كه از خانواده بوربون و با اولاد لويى فيليپ اگرچه يك طايفه هستند اما جدايى دارند. جمهورى طلبان هم قوت زيادى دارند. اما آنها هم به يك عقيده نيستند بعضى جمهورى روژ (Rouge) يعنى جمهورى سرخ را طالب هستند كه اصل جمهورى است بعضى جمهورى وسط را طالبند كه هم قواعد سلطنت در آن باشد هم پادشاه نباشد. بعضى ديگر طورهاى ديگر را طالبند. در ميان اين فرق مختلفه حالا حكمرانى كردن بسيار كار مشكلى است و عواقب اين امور البته بسيار اشكال خواهد پيدا كرد مگر اينكه همه متفق الراى شده يا پادشاهى مستقل يا جمهورى مستقل برقرار شود.» (۱۵۴:۸) احتمالاً همين ترس ناصرالدين شاه از جمهورى خواهى از جمله عواملى بود كه سبب شد او اصلاحات را هرگز به انتها نرساند چرا كه معتقد بود اصل جمهورى، جمهورى سرخ است. فوبيايى كه همواره شاهان جهان را از دموكراسى ترسانده است

ناصرالدين شاه در سوئيس نيز قواعد جمهورى را «عجيبه» مى خواند و تقسيم بندى اين دولت به ايالت هاى مستقل و حكمران و ديوانخانه «على حده» را برنمى تابد و مى نويسد: «در حقيقت رئيس كل و حكمران مستقل در هيچ ايالت و ولايت ندارد. هر وقت همگى در كارى اتفاق كردند مجرى مى شود و الا فلا. وصفى است كه نوشتن و بيانش اشكال كلى دارد.» (۱۹۵:۸) بر اين اساس مى توان گفت برخلاف خواسته ميرزاحسين خان سپهسالار سفرهاى ناصرالدين شاه به فرنگ نه تنها عزل صدراعظم اصلاح طلب را در پى داشت بلكه شاه را نسبت به آينده اصلاحات در دولت بدبين كرد


فصل چهارم

دولت شبه مدرن


در سفرنامه ناصرالدين شاه به فرانسه نكته ديگرى نيز وجود دارد كه در گذار ايران از وضعيت بى دولتى به دولت مدرن بايد مورد توجه قرار گيرد. ناصرالدين شاه در سفر خود به فرانسه به كارخانه جين ساز سور رفت: «كارخانه مال دولت است هر فرمايشى بدهد تمام مى كنند. مثل كارخانه قالى بافى عمله مزد مى گيرد روسا مواجب كارخانه.» (۸:۱۷۷) ايجاد نهادهاى اقتصادى و صنعتى دولتى ظاهراً براى سلطان ايران چنان عجيب بود كه اينچنين اوصاف آن را بر مى شمرد. چرا كه ساخت دولت در ايران هرگز وظيفه صنعتى برعهده نداشت و اين براى ناصرالدين شاه امرى غريب به نظر مى رسيد. در مكتب روسى مدرنيزاسيون (كه پيش از اين اوصاف آن را بيان كرديم) دولت موتور اصلى توسعه است. معمولاً خدمات اميركبير و نيز اقدامات رضاشاه را با تعداد سازه هايى كه بنا كردند شمارش مى كنند. اگر ملاك چنين باشد خوب است به فهرست كارهاى ناصرالدين شاه به روايت يكى از منتقدان منصف او يعنى ناظم الاسلام كرمانى توجه كنيم. ناظم الاسلام اين فهرست را چنين برمى شمرد: «آثارى كه در سلطنت او به شهود رسيد: ايجاد مدرسه دارالفنون در طهران، نشر علوم عاليه، ايجاد مريضخانه و دواخانه، تذهيب گنبد مطهر ايوان طلاى مشهد مقدس، تذهيب گنبد حضرت عبدالعظيم، ايجاد تلگراف خانه، ايجاد ضراب خانه يا چرخ خانه، ايجاد چراغ گاز، ايجاد پست خانه، چرخ بخار در قورخانه، كارخانه توپ ريزى، باروت كوب خانه با چرخ بخار، كارخانه فشنگ سازى، كارخانه چاشنى سازى، ايجاد دايره پوليس، سربازخانه ها در شهرها، نظم عساكر و ترتيب آنها، بناى قلعه جات در سرحدات، بناى مجمع الصنايع، ترقى در منبع حرير و غيره، ترقى در شال كرمانى، بناى ابنيه متعدده در بلاد و شوارع عام به جهت رفاهيت عابرين، ساختن راه ها در اغلب بلاد كه غالباً ممالك صعبيه را سهل كرده، انكشاف بعضى از معادن، ايجاد مجلس شوراى دولتى، تعيين وزارتخانه هاى مرتب و دارالطباعه و ايجاد روزنامه در ايران» - ۱۲۸:۷

بديهى است كه بخش عمده اى از اين كارها به همت وزيران اصلاح طلب ناصرالدين شاه به خصوص اميركبير صورت گرفت اما اگر مقصود از دولت مدرن همين امور باشد بايد به اين پرسش پاسخ گفت كه چرا دولت ناصرى را دولتى مدرن نمى دانيم و چرا تجربه ناكام اين عصر، دگربار در عصر رضاشاه تكرار شد. مدعاى ما در اينجا البته همان است كه از آغاز در پى آن بوديم: نسخه روسى مدرنيزاسيون دو نتيجه داشت ايجاد دولت مطلقه ناپايدارى كه به صورت متناوب جاى خود را با دولت مشروطه عوض مى كرد و پيدايش نوعى مدرنيته دولتى به جاى دولت مدرن. در باب ناكامى انقلاب مشروطه سخن بسيار رفته است. اما اين پرسش بدون پاسخ مانده كه چرا از دل اين انقلاب آزاديخواهانه ديكتاتورى مانند رضاخان متولد شد. پرسشى كه چندان بديع نيست. اما مرور آن به ما كمك مى كند كه ثابت كنيم چرخه دولت مطلقه و دولت مشروطه در ايران چرخه اى ناقص و دورى باطل است

ايجاد دولت مشروطه در ايران گرچه محصول روشنگرى روشنفكران مشروطه خواه هم بود اما بازرگانان مخالف دولت مطلقه نقش اصلى در آن داشتند. مى دانيم كه ماجرا از تجارت قند و شكر در بازار آغاز شد و سپس علماى حامى بازار به آن پيوستند و آنگاه نسخه روشنفكران مشروطه خواه در اختيار تجار و علما قرار گرفت. اما منشاء واقعى واكنش تجار به عنوان پيشتازان عملى جنبش مشروطه اعتراض به بزرگ شدن دولت ايران بود. ايران تا قبل از عصر ناصرى تقريباً در وضعيت بى دولتى به سر مى برد. بدين معنا كه تنها كاركرد دولت در جوامع سنتى حراست از مردم و اموال و اعتقادات مردم بود. دولت وظيفه اى براى رفاه، بهداشت، آموزش و رشد فرهنگ و سطح زندگى مردم نداشت. در واقع دولت هاى ايران «پليس» جامعه بودند و اگر شعر فارسى در دربار شاهان ايران رشد مى كرد يا نقاشان و رامشگران هنرآفرينى مى كردند جز به اراده دربار اين كار را انجام نمى دادند. هيچ امر فرهنگى يا اجتماعى به حوزه عمومى تعلق نداشت. يعنى شاعران شعر نمى گفتند تا مردم كتاب ها و شعرهايشان را بخوانند و بتوانند از طريق فروش كالاى فرهنگ زندگى كنند. هزينه شعر و هنر همه برعهده دربار بود. از سوى ديگر علما و تجار طبق رابطه اى مستقيم نظام زندگى اجتماعى و اقتصادى را براساس حلال و حرام، مضاربه و قرض الحسنه، خمس و زكات و... طراحى كرده بودند كه كاركردهايى كه بعداً بر دوش دولت مدرن افتاد را انجام مى داد. در عصر ناصرى با اصلاحات اميركبير و سپس ميرزا حسين خان سپهسالار دولت واجد تكاليفى اجتماعى شد. ايجاد مدرسه دولتى در برابر مدارس حوزوى، كارخانه دولتى، رسانه دولتى و نيز نفوذ خارجيان در ايران همه وادار شد نقش اجتماعى نيروهايى مانند تجار و علما كمرنگ شود. اصلاح طلبان ناصرى (اميركبير، سپهسالار، ملكم خان و خود شاه) دل به نهاد دولت بسته بودند و همه چيز را در گرو اراده ملوكانه مى دانستند. پيشنهاد ملكم خان براى ايجاد بانك دولتى و سپس پيدايش دو بانك خارجى در ايران، اعطاى امتياز به فرنگيان و تلاش براى ايجاد راه آهن و تلگراف و روزنامه كه همه قاعدتاً تحت سلطه دولت قرار مى گرفت سبب شده جامعه مدنى سنتى ايران (بازار و حوزه) عليه سلطنت به پاخيزد و دولت مطلقه را مشروطه كند. در اين ميان روشنفكرانى كه از تن به قانون دادن شاهان طرفى نبسته بودند هم به تجار و علما پيوستند اما دولت مشروطه به دليل ناتمام بودن پروژه تاسيس دولت مطلقه در ايران ناكام ماند. در واقع هنوز دولت به منبع انحصارى اعمال قدرت تبديل نشده بود كه بتوان قوانين ظالمانه را به قوانين عادلانه تبديل كرد چرا كه اصولاً قانونى وجود نداشت

با ورود اشرافيت زميندار به صف مشروطه (به ويژه در مشروطه دوم) روشنفكران و عالمان روشن انديش (مانند علامه نائينى) به فكر تجديدنظر افتادند. اگر پيش از عصر ناصرى مردم ايران از بى دولتى و استبداد رنج مى بردند در عصر مشروطه بى دولتى با آبادى و هرج و مرج آميخته شد. بنابراين روشنفكران به اين نتيجه رسيدند كه ايجاد دولت مطلقه مقدم بر ايجاد دولت مشروطه است و مكتب تجدد دولتى يا تجدد آمرانه احيا شد. مجله نامه فرنگستان (كه نويسندگانى از راست مانند مشفق كاظمى و چپ مانند تقى ارانى در آن يك راى داشتند) ارگان اين تفكر بودند. در يكى از شماره هاى اين مجله آمده: «در محيطى كه در صد نفر آن به زحمت يك نفر سواد فارسى دارد چگونه مى توان تكيه به اكثريت و حكومت پارلمانى نمود.» ( ۹۱ :۹) نظريه ديكتاتورى مصلح و استبداد منور

قسمت اول این مقاله را اینجا بخوانید       قسمت سوم این مقاله را اینجا بخوانید

info@sharghnewspaper.com





چاپ این صفحه       بازگشت :     به بالای صفحه       به صفحه قبل