پیام آقای منوچهر جمالی
به برگزار کنندگان آیین سده مشروطیت در کلن

مشروطیت، جنبش ِ ملت ایران در راه دستیابی به حق سرکشی بر
شالوده خرد ِ انسانی خود، اصل مدرنیت: آزادی خردِانسان


صائب تبریزی میگوید که
شاهی که بر رعیت خود میکند، ستم          مستی بود که میکند از ران خود، کباب

حکومتی که بر رعایای خود، ستم میکند، مستی هست که از ران خودش، گوشت می بّـرد، تا برای خودش، کباب بپزد. ولی درست، حکومت در ایران بر ملت، ستم میکند، چون هرگز این احساس را ندارد، که ملت، تن و ران او هست، و احساس ستم کردن هم ندارد. این اندیشه که حکومت وملت، باهم یک تن و یک جان هستند، و حکومتی جز ملت نیست، درج در همان فلسفه منطق الطیر عطار است که همه ملت، درجستجوی سیمرغ،با هم، خود، یک سیمرغ و یک شاه هستند. سیمرغ، همان «ارتـا» هست که «اصل داد ومهر»، و همچنین «اصل سرکشی برضد ستم» بود. فردوسی در شاهنامه میگوید «ستم، نامه عزل شاهان بود». ولی کیست که نامه عزل یک حکومت را به حکومت ستمگر بدهد، و آن حکومت، تن به عزل بدهد واگر نداد، در برابر او سرکشی کند؟

این اندیشه که ملت، خودش درهمپرسی وهماندیشی وهمجوئی، یا «دیالوگ باهم»، حکومت میشود، فرهنگ اصیل ایران بوده است، هرچند که بیش از دوهزار سالست که این اندیشه، فراموش ساخته شده است، وامروزه وجود چنین اندیشه ای درفرهنگ ایران، انکار هم میشود. و چون ملت، خودش، اینهمانی با سیمرغ (ارتا)، یا با حکومت دارد، حق هم دارد، هرکسی را که قدرت را از او ربوده است، با سرکشی، ازحکومت بیندازد

اساسا واژه ِ «سـتـم»، دراصل «ستخم» است، که به معنای «قوی ونیرومند» است. ولی همین واژه، سپس معنای «جبر وجور» را گرفته است . این واقعیت نشان میدهد که فرهنگ ایران، زود متوجه آن شده است که، آنکه قوی ونیرومند است، امکان آنرا دارد که ناگهان گوهر خود را عوض کند، ونیروی آفریننده اش، تبدیل به «فشار و جبر و جور» گردد. «نـیـرو»، درفرهنگ ایران، به معنای ِ «همآهنگ شدن یک کثرت هست، که علت جنبش و نو آفرینی» شود. پس آنکه تا دیروز، نیرومند بود، ناگهان درست امروز، طبع وارونه پیدا میکند، و بجای ایجاد همآهنگسازی میان ِ اندامها، شروع به بلعیدن آنها میکند، که بخشی از وجود خودش هستند. «ستم» به معنای نیرومندی، تبدیل به«ستم»، به معنای «جباریت و فشار و تهدید و استبداد» میگردد. میگویند، اهریمن، از بلعیدن، چنان کام می برد که هنگامی هیچ برای بلعیدن، باقی نماند، آنگاه شروع به خوردن خودش میکند

درهمین واژه «ستم»، میتوان دید که فرهنگ ایران متوجه این تحول ناگهانی «نیرومند» به «ستمکار» شده است. ازسوی دیگر، دیده میشود که نام «خدای حق و عدالت و قانون»، که «ارتا» یا همان «سیمرغ» باشد، «سرفراز» یا «فرانک» نیز هست که به معنای «سـرکـش» است. ازآنجا که حق و عدالت و قانون، دراجتماع به آسانی، به «ناحقی و بیعدالتی و بیقانونی » تبدیل میشود، و باید برای پایدار ساختن حق و عدالت و قانون، همیشه در برابر «ناحق و ستم و بیقانونی»، سرکشی وطغیان و ایستادگی نمود. از اینرو هست که همین«ارتا»، همان فرانک، در شاهنامه است که مادر فریدون میشود. به عبارت دیگر، فرانک یا ارتا، اصل زاینده سرکشی و طغیان و سرپیچی از آزارندگان جان وخرد است. فراموش نباید کرد که «ارتا»، فرزند «بهمن»، یا «خرد سامانده وهمپرس» است. حق وعدالت و قانون، باید ازخرد انسانی بزاید، تا ارج و اعتبار داشته باشد. بهمن، خرد سامانده خوانده میشود، و سامان دادن، به معنای «قانونگذاربودن و نظام سازبودن» است. وهمپرسی، باهم جستجو کردن راههای همزیستی وبهزیستی باهمست. همپرسی، جستجوی قانون و نظام اجتماع با همدیگر برای نگاهبانی زندگی و خرد همه است. پس، همان حس عدالت و قانون و حق که از خرد انسان نشاءت میگیرد، به انسان، حقانیت به سرکشی دربرابر هرقدرتی را میدهد، که خرد انسان را از آفریدن قانون و عدالت وحق باز دارد

همانسان که «نیرومندی»، تبدیل به «ستم» میشود، همانسان نیز، «دادخواهی»، تبدیل به حق ِ «سرکشی وسرپیچی» میشود. این «خرد اجتماعی، که هرگونه ستم وبیدادی را در اجتماع، بلافاصله درمی یابد» درهمه ملت ایران، همیشه موجود بوده است وموجود خواهد ماند. پس چرا دربرابر حکومتها و قدرتهای ستمگر که جان وخرد انسانی را سده ها آزرده اند، سرکشی نکرده است و اکنون زیر نام «فلسفه عدم خشونت»، دست از سرکشی در برابر حکومتی که ضحاک زمانست برداشته است؟ آنکه درشاهنامه، ضحاک خوانده میشود، شاهی میان شاهان نبوده است، بلکه یک هزاره،«خدای ایران» بوده است، و زنان ایران درست برضد یک خدا، سرکشی کرده اند و او را ازکشور تبعید کرده اند. مسئله، جنگ با ستمگری یک شاه نبوده است، بلکه مسئله، قیام برضد خدائی بوده است که آزردن خرد وجان را، مقدس ساخته بوده است

یک هزارسال با مقدس ساختن ستم، حق سرکشی را از ملت ایران سلب کرده بوده است. بالاخره ملت متوجه این ترفند میشود. این «حقانیت به سرکشی و طغیان» را، با ترفندهای گوناگون از ملت میگیرند. اندیشه های مربوط به «حقانیت ملت، به سرکشی و سرپیچی» را، که بنیاد زنده فرهنگ ایران بوده است ،در فرهنگ ایران، سده ها پیش از آمدن اسلام به ایران، مسخ ساخته اند. درهمان شاهنامه که حقانیت به شاهی را، خرد ورزی میداند، در دوره ساسانیان می بینیم که موبدان، از مردم، اطاعت از شاهان را میخواهند، ولو آنکه شاهان، فرمانهای نابخردانه و ستمکارانه بدهند

در داستان فریدون درشاهنامه، شخصیتی بنام «کاوه» را جعل کرده اند و بدان افزوده اند. چون دراوستا، خبر از کاوه ای نیست. چرا؟ برای آنکه اندیشه حقانیت به سرکشی را، درمیان ملت ایران نابود سازند. این کاوه درشاهنامه است که برضد ضحاک، اصل ستم برمیخیزد، ولی کاوه،نه حقانیت به سرکشی دارد، ونه حقانیت به رسیدن به مقام شاهی. این دو حق را، هنگامی احراز میکرد که ازشیر گاو برمایون نوشیده باشد، و در فراز البرز، نزد سیمرغ پرورده شده باشد. پس سرکشی و طغیان، قداستی ندارد، و ایجاد هیچگونه حقی نمیکند. اینست که کاوه ناگهان، درصحنه پدیدار، و پس از سرکشی، بلافاصله نیز از صحنه خارج میشود. تئوری حقانیت به سرکشی ملت، برای رسیدن خود به قدرت، بدینوسیله هزاره ها ازملت گرفته میشود. یکی ازعلل مهم شکست ِ سرکشی همه جنبشهای ایرانی برضد عرب و اسلام، همین گرفتن حقانیت فرهنگی ازآنها بود، که موبدان زرتشتی، بیش ازچهارصد سال در ضمیر ایرانیها جا انداخته بودند. اگرهم مردان جسوری با جانفشانی خود، سرکشی میکردند ولی با دست خود، دیگری را به حکومت میرسانیدند

این سائقه سرکشی ملت، سده ها زیر خاکستر میماند، تا نسیمی از غرب و افکار غرب، به ایران میـوزد، و با وزیدن این نسیم، ملت، بدون احساس ِ داشتن حقانیت به سرکشی، که «حقانیت به رسیدن خود به قدرت» نیز هست، در جنبش مشروطیت به جوش وخروش وجنبش میآید. خرد ملت، شروع به خارش پنهانی میکند. خرد، موقعی تکان میخورد که رویاروی «اندیشه حاکم بر هستی او»، بایستد، و از آن سرکشی کند. حقانیت به سرکشی، باید جوششی از درون خود انسانها باشد، تا حقانیت به ایجاد قانون و حکومت و عدالت، ازآن سرچشمه بگیرد. این من هستم که به «فرمان خرد خود»، از این حکومت ستمگر، از این نظام ناعادلانه، سرمی پیچم. این خرد من هست که به درستی این نظام، شک میورزد. خرد منست که سنجه شناخت عدالت وقانون است

ولی ملت درآغازجنبش مشروطیت، هنوز «خودی» را که، سرچشمه چنین اندیشه ای باشد، درخود بیدار نکرده بود. او نمیدانست که کیست و چیست. او هنوز آماده نشده بود که با گستاخی ازخود بپرسد که: توکیستی ؟ درتو، کیست و چیست ؟اوهنوز این درس مولوی را که سده ها پیش به او داده بود، به یاد نمیاورد که
تو کئیی دراین ضمیرم که فزونتر ازجهانی                 تو که نکته جهانی، زچه نکته، میجهانی ؟
تو قلم بدست داری و جهان، چو نقش، پیشت          صفتیش می نگاری، صفتیش میستانی

این «توئی را که در هر انسانی، اصل ارزش دهنده به جهان و اجتماع و تاریخ وحکومت» است، این تو میبایست از زیر خاکسترفراموشی در او، بپاخیزد، تا به او حق بدهد که «ارزش ها حکومت و نظام و آموخته ها و اندیشه های مذهبی حاکم بر او را از آنها، بستاند». او باید درخود دریابد که خرد او «حق ستاندن ارزشها، و سلب ارزشها، و سلب قداستها» را دارد. ولی بجای یافتن چنین سرچشمه حقانیت دادن درخردخود، ملت برای داشتن «حقی به جنبش سرکشی خود دربرابر استبداد»، نیاز به آخوندها داشت، تا آنها، براساس «دین اسلام»، چنین حقانیتی به او بدهند

دراسلام، حقانیت به سرکشی، فقط از امر به معروف و نهی از منکر، مشتق میشود. وقتی حکومتی، بنا بر احکام اسلامی رفتار نکرد، ملت مسلمان، حق به سرکشی می یابد. ملت، حق دارد برای ابقاء اسلام و غالب ساختن اسلام، از حکومت، سرکشی کند. ولی سرکشی، استوار بر این اصل نیست که : «انسان و خردش، میزان شناخت داد از ستم» است. درفرهنگ اصیل ایران، که هزاره ها بخاک فراموشی سپرده، ولی تراوش از ضمیر خود ایرانیست، «بهمن» که خرد گوهری اجتماعی باشد، و«ارتـا» که اصل عدالت وقانون تراویده از این خرد است، در درون هرانسانیست

انسان، حق به سرکشی درمقابل ستم و بیداد دارد، چون این خرد اوست، که میتواند ستم را از داد بشناسد، و قانون برای سامان دادن اجتماع بگذارد. این پیشینه فرهنگ سیاسی، ولو هزاره سرکوبی شده است، ولی درضمیر ایرانی زنده هست و بدان آبستن است، و شعرای بزرگ ایران همیشه، پیشتاز ِ بیان این اندیشه ها بوده اند. بقول صائب
آن سبزه ام، که سنگدلیهای روزگار         در زیر سنگ، نشو ونما میدهد مرا

جنبش مشروطه، سرکشی و سرپیچی ِ«خودی خود ملت» بود، که هنوز، معنای حقیقی سرکشی و سرپیچی را درنیافته بود. این سرکشی، سرکشی دربرابر سلطنت مستبد، ولی با طلب حقانیت به سرکشی خود، از آخوند و دین بود. این آخوند ودین بود، که به او حق سرکشی و سرپیچی میداد. ولی برای «خودشدن»، این خود وخرد خود است که باید سرچشمه این حق بشود. این خود ملت، این خرد خود ملت، این احساس عدالت خود ملت است، که به او حقانیت به نفی ستم میدهد

«ستمگر واقعی»، شاه مستبد نیست بلکه، درست آن قدرتیست که «این حق» را از او میگیرد. و این حق را، آخوند و دین است که از او میگیرد. برای سرکشی، که بارآور باشد، و به مقصد اصلی، که «خودشدن» و «مستقل شدنست» برسد، درست باید این خرد خودش باشد که فرمان سرکشی را مقدس میسازد. جنبش مشروطه، هنگامی به مقصد خود که مستقل شدن افراد در ملت است میرسد، که خرد ِ خود، نخست به خود، حقانیت سرکشی دربرابر هر قدرتی بدهد، که خرد وجان او را میآزارد. سرکشی ملت، نیمه تمام باقی ماند. در قانون اساسی مشروطه که گذاشته شد، «حق به سرکشی، باز در اختیار آخوند و دین باقی ماند، واین، یک فاجعه بسیار بزرگ، ولی ناپیدا بود». حق به سرکشی ملت ایران، باید حقی باشد که بلاواسطه از خرد خود ملت میجوشد. این ملت است که به خود میگوید : من، برپایه خرد خودم هست که حق به سرکشی دربرابر هرقدرتی دارم، که خرد من و زندگی من را بیازارد، این قدرت، چه از آخوندها و دینمداران باشد، و چه از سیاستمداران و ارتشیان و مارکسیست ها باشد. هیچ سازمان قدرتی در آینده، حق سلب این حق، از من و از خرد من، ندارد. ولی افسوس و دریغ که بقول صائب
چنان شد عام در ایام ما، «ذوق گرفتاری»            که «آزادی»، کند دلگیر، اطفال دبستان را


منوچهر جمالی
04.05.2006












چاپ این صفحه       بازگشت :     به بالای صفحه     به صفحه قبل