پیام ﺁقای ابوالحسن بنی صدر
بمناسبت جشن سده مشروطیت


هموطنان عزیزم
این امر که پس از گذشت صد سال، جمعی از ایرانیان، با طرزفکرهای گوناگون برﺁنند که سده انقلاب مشروطیت را جشن بگیرند، بنفسه گویای وجدان بر این واقعیتها است
اول: انقلاب مشروطیت ایران بنا بر داوری وجدان تاریخی و در حوزه وجدان عمومی ایرانیان روی داده است. استقرار ولایت -مساوی با حاکمیت بر میزان داد و وداد- جمهور مردم، یا بازپس ستاندن حق حاکمیت از شاه مستبد و گروه بندیهای حاکم، هدف این انقلاب بوده است. ﺁیا پیش از این انقلاب، در تاریخ دراز ایران، مردم ایران بر حق حاکمیت خویش شعور نداشتند؟ چرا. تاریخ یک رشته کوششها برای استقرار این حق را گزارش می کند. اما انقلاب مشروطیت کوششی همگانی بود برای انحلال حاکمیتهای بیرون از مردم. از این رو، استقلال و ﺁزادی دو اصل راهنمای ﺁن شدند. هرچند گمان می رفت ﺁزادی بر استقلال مقدم است

دوم: انقلاب ایران هم از وجدان تاریخی و هم از وجدان عمومی که حال و ﺁینده نگر است و هم از وجدان علمی (دست ﺁوردهای خود و شعور بر دست ﺁوردهای علمی و فنی جهانیان بخصوص درﺁنچه به مدیریت جامعه و شناسائی حق رشد مربوط می شود) و هم از وجدان فرهنگی (شعور بر نازا شدن فرهنگ ایران زیر فشار سلطنت وابسته و ضرورت بازکردن نظام اجتماعی برای فعال و خلاق شدن انسان ایرانی) فرمان برده است. زیرا تغییری همه جانبه را هدف قرار داده است. از این رو

سوم: از هر چهار منبع، مشروعیت ستانده است : 1 – مردم چرا که مردم خود در ﺁن شرکت کرده اند و 2 – دین چرا که انقلاب، انقلاب در دین بقصد سازگار کردنش با ﺁزادی و استقلال نیز بود و برای نخستین بار، دست کم در نظر، انسان تکلیف مدار، انسان حقوق مدار نیز می شد. انقلاب از باورهای دینی و مرامهای دیگر نیز مشروعیت می ستاند چرا که باورمندان به ﺁنها نیز در انقلاب شرکت داشتند. 3 – ایرانیت که برانگیزنده انقلاب، بمثابه کوششی برای بازیافت هویت در جریان استقلال و ﺁزادی و رشد در استقلال و ﺁزادی، می شد. بنا بر این، 4 – ادامه حیات ملی در رشد و ترقی. از این رو

چهارم: هدفهای انقلاب مشروطیت هدفهائی بودند که مردم در ﺁن اشتراک داشتند : از جمله، استقرار حاکمیت مردم بر میزان عدالت. در حقیقت، درخواست عدالت خانه و تحول ﺁن به درخواست عدالت اجتماعی، بمعنای برابری انسانها در حقوق و امکانها، گویای واقعیت بس مهمی است : وضعیت پیش و پس از انقلاب، با وضعیت در جریان انقلاب، متفاوت هستند. در جریان انقلاب، چون مردم هستند که ولایت می جویند، شعارها و خواستهائی پذیرفته می شوند و در جنبش همگانی نقش پیدا می کنند که با شرکت همگان و هدفهای جنبش سازگاری می جویند. بدین قرار، از تجربه انقلاب، این قاعده را بدست می ﺁوریم: هر اندازه جامعه ای ﺁزادتر و شرکت مردم در حاکمیت بیشتر، جامعه نقادتر و ارزیاب تر و دو جریان اندیشه و اطلاعات پر پهنه تر و پر شتاب تر

پنجم: همین قاعده به ما می گوید چرا رهبری انقلاب که در ساختن دولت مشروطه سلطنتی شرکت کرده بود، از حاکمیت مردم نمایندگی نمی کرد و چرا ساخت دولت تغییر نکرد. چرا دولت از بیگانه مستقل نشد و تحت حاکمیت جمهور مردم قرار نگرفت. در حقیقت جریان انقلاب، جریان ﺁزاد شدن مردم از حاکمیت استبدادی شاه و گروه بندیهای حاکم، جریان رها شدن از روابط توانکاه قدرت بود. حال ﺁنکه، بعد از انقلاب، تجدید ساخت دولت، تجدید ساخت قدرت بود. و می دانیم که با انقلاب، ساختهای سیاسی و اقتصادی و اجتماعی و فرهنگی که در استبداد تاریخی شکل گرفته اند، در برابر اراده تغییر، مقاومت می کنند. هرگاه انقلاب نتوانسته باشد رهبری توانمندی را برای از میان برداشتن این مقاومت ایجاد کند، بنای دولت حقوقمدار و تحت ولایت جمهور مردم میسر نمی شود. چرا انقلاب مشروطیت چنین رهبری را نیافت؟ چرا دو جنبش همگانی بعدی این رهبری را نیافتند؟ اینها هستند ﺁن دو پرسش محوری که اهل تحقیق می باید به جد بدان بپردازند. زیرا انقلاب مشروطیت و دو جنبش بعدی این قاعده را به ما می ﺁموزند: تا رهبری ترجمان ولایت جمهور مردم و توانا به تصدی تغییر نظام اجتماعی از نظامی بسته به نظامی باز و تحول پذیر نشود، بخش سازگار با این ولایت حدف می شود (کودتاهای 28 مرداد32 و خرداد 60) و جنبش همگانی، همان سرنوشت را پیدا می کند که سه جنبش ایرانیان در طول یک قرن پیدا کردند. در حقیقت، با پیروزی نخستین انقلاب مشروطیت

ششم: در نظر و در عمل، ولایت جمهور مردم نقض شد. زیرا: الف - قانون اساسی که نوشته شد و متممی که پیدا کرد، بیانگر ولایت جمهور مردم نشد و دولت حقوق مدار و مردم سالار را جانشین استبداد سلطنتی نکرد. غیر از تبعیضهای ناقض حق حاکمیت مردم، ابهامهای موجود در ﺁن گزارش می کنند که به زیان حقوق انسان و حقوق ملی و بسود قدرت و قدرتمدارها، تبعیض روا رفته است. ب – در عمل، پیدایش مراکز متعدد قدرت در تهران و ولایات کشور، دولت مشروطه را سخت ناتوان ساخت. چنانکه ایرانیان، نگران بقای ایران شدند. بدین سان بود که نطفه کودتای رضا خانی را ﺁن نظر و این عمل منعقد کردند

هفتم: اگر چهار پایه استبداد تاریخی را عبارت بدانیم از 1 – دستگاه سلطنت 2 – بزرگ مالکی و اقتصاد شهری متکی به این دو پایه و پایه سوم 3 – بنیاد دینی با دو نقش تعدیل کننده استبداد و تثبیت کننده ﺁن و 4 – قدرت خارجی که از پیش از شکستها در جنگهای ایران و روس موقعیت مسلط جسته بود، هدف انقلاب مشروطیت نمی توانست ویران کردن این چهار پایه نباشد. از این دید که بنگریم، کودتای رضاخانی را ضد کامل انقلاب مشروطیت می یابیم. زیرا هر چهار پایه را استوار کرد. با وجود این کودتا و با ﺁنکه - بنا بر عیبی از عیبها که در نیمه رها کردن تجربه است – انقلاب مشروطیت پی گرفته نشد، از ﺁنجا که انقلاب جریان توقف پذیری نیست، انقلاب مشروطیت نیز ادامه یافت. چنانکه، امروز، پایه های داخلی استبداد فرو ریخته اند و فرو می ریزند و پایه خارجی، الف – با نظامهای اجتماعی – اقتصادی بسته سازگار نیست و ب – توانا به جلوگیری از تحول این نظامها به نظامهای باز و تحول پذیر نیز نیست

بدین قرار، بر پا کردن جشن یک صدمین سالگرد انقلاب مشروطیت، فرصتی است برای نقد جنبشهای ایرانیان در طول یک قرن و شتاب بخشیدن به جریان تحول به سمت استقرار قطعی ولایت جمهور مردم بر اصول ﺁزادی و استقلال و رشد بر میزان عدالت اجتماعی

هشتم: اعتیاد به قدرت و اعتیاد به منطق صوری کار ﺁنها را ﺁسان کرده است که ﺁزادی اندیشه خویش را قربانی گماردن عقول خود به توجیه قدرت کرده اند. توضیح این که با ایجاد غفلت از الف – مقاومت ساختهای استبدادی و ب – کودتا های ضد انقلابی که بقصد مستحکم کردن ساختها و ستون پایه های استبداد روی داده اند و ج - نقص رهبریهای جنبشهای همگانی که هرگاه از تجربه ها درس می گرفتیم، می توانستیم برطرف کنیم، د – بر جا نگذاشتن خلاء ها، بخصوص خلاء استقلال و ﺁزادی (= ماندن در وابستگی و برجا گذاشتن حاکمیتهای خارج از حاکمیت مردم)، اینطور وانمود کرده اند و می کنند که ایران و ایرانیان قربانی انقلابها شده اند !

با وجود این، دروغ ﺁنها پوشش یک واقعیت است و ﺁن واقعیت اینست که خاستگاه رهبری انقلاب و نیز چند و چون ﺁن، عامل رسیدن انقلاب به هدف و یا عامل نطفه بستن ضد انقلاب و رشد کردن و توانا شدنش بر تصرف دولت می شود. رهبری مجموعه ای از انسانهائی که با طرز فکرهائی که خود دارند، مردم را رهبری می کنند، نیست . این نوع رهبری ها چه وقتی شکل یک سازمان سیاسی را به خود می گیرند و خواه زمانی که جمعی از نخبه ها هستند، از مردم جدا و با قدرت این همانی پیدا می کنند و جانشین قدرتی می شوند که سرنگون می کنند. بنا بر قواعدی که خاطر نشان شدند، مردمی که در یک جنبش همگانی شرکت می کنند، می باید هدف شفاف و اندیشه راهنمای بیانگر ﺁن هدف و روشهای درخور هدف را پذیرفته باشند. هرابهامی در این سه، رهبری را مبهم و نارسا می کند. انقلاب مشروطیت این قاعده را نیز به ما می ﺁموزد: ابهام در رهبری و ضعف ﺁن، بیانگر نایکسانی شرکت قشرهای مختلف جامعه در جنبش همگانی است. در حقیقت، وقتی جنبش همگانی است، حقوقی که برخوردار شدن از ﺁنها هدف می شوند، نمی توانند همگانی نباشند. اگر این حقوق بطور شفاف بیان شوند و جریان جنبش، جریان برخوردار شدن همگان از این حقوق بگردد، ولایت جمهور مردم و رهبری شفاف تحقق یافته است و محلی نیز برای پیدایش و قدرت جستن ضد انقلاب نمی ماند. اما هرگاه حقوق تعریفهای شفاف نیابند و استقرارشان به بعد موکول شود، - چنانکه برخورداری از ﺁزادی به بعد از انقلاب موکول شد - رهبری مبهم می شود. رهبری مبهم، برای قشرهای دارای موقع دست یابی بر قدرت، این امکان فراهم می ﺁید که، با هدف تصاحب قدرت، در جنبش شرکت کنند. لذا، بهنگام تشکیل دولت جدید، قشرهای وسیع مردم زحمتکش که جز در استقرار حقوق انسان و حقوق ملی سودی ندارند، درﺁن نقش پیدا نمی کنند. و این بعلت تضاد قدرت با حقوق است

بدین سان، جنبش همگانی همواره گرفتار ضعف رهبری است. تبدیل ضعف به قوت به شفاف کردن رهبری انقلاب در پیش و در جریان جنبش همگانی است
نهم: «هدف مبارزه سیاسی تصرف قدرت است»، شعاری بیانگر مبارزه گروه بندیها بر سر قدرت است. قول لنین گویای «موضع طبقاتی» او است. ظاهر اینست که او برﺁن بوده است که طبقه کارگر به حاکمیت برسد و قدرت را در شتاب بخشیدن به جریان تاریخ بکار برد. اما تجربه می گوید که قدرت فرﺁورده حاکمیت اقلیت کوچک – که به ضرورت صاحب امتیاز نیز می شود – بر اکثریت بزرگ است. بنا بر این، هدف جنبش همگانی نمی تواند تصرف قدرت باشد. هدف چنین جنبشی تنها می تواند ﺁزادی باشد. وسیله و روش این هدف نیز، ﺁزادی است. بدین سان، جنبش همگانی جریان ﺁزاد شدن همگان از روابط قدرتی است که بسود گروه بندیهای حاکم برقرارند. ولایت جمهور مردم اینسان تحقق می یابد. اندیشه راهنمای این هدف نه ایدئولوژی راهنمای قدرتمداری که بیان ﺁزادی شامل اصول راهنما و روشها است

هرگاه کسانی در پندار و گفتار و کردار ترجمان بیان ﺁزادی شدند، الف – شرکت همگان را در رهبری و بنا بر این در جنبش همگانی خوش فرجام ممکن ساخته اند. ب – رهبریهای زورمدار را بی محل ساخته اند. و ج – پیشاپیش پیدایش ضدانقلاب را ناممکن کرده اند. د – ایران را از توانائی بنای دولت براستی حقوقمدار، برخوردار کرده اند. پس شرکت شما ایرانیان در جشن سده انقلاب مشروطیت ایران شرکتی بارور می شود هرگاه ابراز اراده ای استوار بر تشکیل چنین بدیلی بگردد

دهم: این واقعیت که ایران در موقعیت زیر سلطه قرار گرفته بود، بر مردم ایران دانسته بود. انقلاب مشروطیت برای بیرون رفتن از این موقعیت بود. و از ﺁنجا که انقلاب پدیده ای جهانی بدین معنی است که تحولی در مقیاس جهان را گزارش می کند، پایان بخشیدن به فراگرد خارجی شدن دولت و تحت حاکمیت ملت درﺁوردن ﺁن، هدف انقلاب مشروطیت و پس از ﺁن، جنبش ملی کردن صنعت نفت و انقلاب 1357 ایران و از ﺁن انقلاب بدین سو بوده است و هست. اما ایران کشوری است که شاهنامه، حماسه ملی، دارد. حماسه ای که استخوان بندی ﺁن را جریان ایجاد و انحلال قدرت در مقیاس جهان تشکیل می دهد. بنا بر این، فهم این امر که بیرون رفتن رهبری از دست جمهور مردم، قرارگرفتن ﺁنست در ید مرکز جهانی قدرت، مشکل نبود و مشکل نیست. بخصوص که در دو جریان، یکی انقلاب و دیگری ضد انقلاب، جامعه ایران از قاعده بس مهمی سردرﺁورد: جریان انقلاب، جریان انحلال حاکمیتهای - ﺁنها که درون و ﺁنها که دربیرون کشور - حاکم بر مردم و استقرار حاکمیت مردم بر میزان داد و وداد است. در برابر، فراگرد ضد انقلاب، فراگرد بیرون رفتن حاکمیت از دست مردم و استقرار ﺁن در دست مرکز جهانی (سلطه گر) و مرکز کشوری قدرت (قدرت وابسته به سلطه گر) است

با وجود این، غفلت از این واقعیت که قدرت مرکز جهانی می طلبد و ایجاد رژیم استبدادی مستقل محال است، سبب شد که گروههای سیاسی در جستجوی قدرت، عامل بازسازی دولت استبدادی بیگانه با ملت و یگانه با شبکه جهانی بگردند. بدین قرار، ﺁموزش انقلاب مشروطیت و دو جنبش همگانی بعدی که هدفهای مشترکی را تعقیب می کرده اند، اینست که باید همچنان در پی استقلال و ﺁزادی، در معنای انحلال حاکمیت فرا مردم، هم در درون و هم در بیرون مرزها شد

اگر در انقلاب ها، جهانی ﺁرمانی هدف می شوند، نه از رهگذر ﺁرمان خواهی بریده از واقعیت که بخاطر ﺁنست که انقلاب بمعنای انحلال حاکمیتهای فرا مردمی است. اما این انحلال موجد شعور بر وجود شبکه تارعنکبوتی قدرت در جهان و ممکن بودن رشد همآهنگ جامعه جهانی در صورت از میان برخاستن این شبکه است. از این رو بود، که در جریان انقلاب مشروطیت، خلاصی از استبداد، رسیدن به صلح و ترقی در مقیاس جهان باور شد، جنبش ملی کردن صنعت نفت « بمنظور صلح جهانی» برخاست و تأمین استقلال ایران و رشد و ترقی جامعه ایرانی در استقلال و ﺁزادی را هدف کرد. و در انقلاب 57، انقلابی که گل را بر گلوله پیروز گرداند، سیاست جهانی دیگری را پیشنهاد شد: سیاست جهانی توانا بر مهار شرکتهای فرا ملی و جانشین کردن جهانی شدن بمعنای تحت سلطه مراکز جهانی سلطه درﺁمدن حال و ﺁینده جهانیان، با جهانی شدن بمعنای استقرار ولایت جمهور مردم در هریک از جامعه های جهان و پیدایش مقامی جهانی با مشارکت برابر ملتهای آزاد توانا بر پایان بخشیدن به روند تخریب نیروهای محرکه و بخدمت رشد جهانیان درﺁوردنشان

ایرانیان ﺁزاده
شما می دانید که هرگاه تجربه انقلاب مشروطیت رها نشده بود، نیازی به دو جنبش بعدی و در فاصله ﺁنها، بسیاری جنبشهای کوچک و بزرگ، ضرورت پیدا نمی کرد. پس هرگاه ﺁموزشهای یک قرن جنبش را در ادامه دادن به تجربه انقلاب بکاربریم، به یقین، به هدفهای سه جنبش بزرگ تحقق می بخشیم که در اصول راهنمای مشترک ﺁنها بیان شده اند،. بشرط ﺁنکه ﺁموزشی را در نظر و عمل بکار بریم که بدون ﺁن، ﺁموزشهای دیگر بکاربردنی نیستند. ﺁن ﺁموزش این ﺁموزش زیر است

یازدهم: در جریان انقلاب، ضدفرهنگ دشمنی و مرزهای ذهنی ساختن، به قصد جدائی طلبی از یکدیگر، جای به فرهنگ دوستی می دهد. پیروزی گل بر گلوله، پیروزی فرهنگ دوستی بر ضدفرهنگ دشمنی نبود؟. بدون این فرهنگ، ممکن نیست بتوان تجربه های سه جنبش همگانی را به نتیجه رساند. برای این که انسانهای ﺁزاد و خلاقی بگردیم که می توانند فرهنگ ﺁزادی و دوستی را جانشین ضدفرهنگ قدرت و دشمنی کنند، می باید توانائی تغییر دادن ضابطه های موافقت ها و مخالفتها با یکدیگر را پیدا کنیم، به ترتیبی که زور و خشونت در قلمرو سیاست و در قلمروهای دیگر بی نقش شوند. یعنی بپذیریم که

دوازدهم: کثرت عقاید و ﺁراء امری اجتناب ناپذیر هستند. بنا بر این، نمی توان موافقت در طرز فکر و مخالفت با ﺁن را ضابطه یگانگی با یکدیگر و بیگانگی از یکدیگر کرد. در حقیقت، اختلاف ﺁراء و عقاید نه برانگیزنده دشمنی که پدید ﺁورنده بحث های ﺁزاد و جریان اندیشه ها و رشد همگانی است. عامل اختلاف، قدرتمداری و غفلت از حقوقی است که یکدیگر را ایجاب می کنند

در حقیقت، بنا بر حق اختلاف، هرکس حق دارد نظری مخالف نظر دیگری داشته باشد. بنا بر حق دانستن، هر عضو جامعه حق دارد از هرﺁنچه به او، بعنوان انسان صاحب حقوق و مسئول حقوق خود و حقوق ملی، ﺁگاه شود. بنا بر این حق، جریان ﺁزاد اندیشه ها و اطلاع ها، حق مردم و هر انسان است. بنا بر حق اشتراک، هر عضو جامعه در حاکمیت بر خود و اداره کشور، شریک است. برخوردار شدن از حقوق ملی ایجاب می کند که تمامی مردم کشور از حق اشتراک، بطور برابر، برخوردار شوند. و اما دوستی نیز یک حق است. رعایت این حق است که مانع می شود، اختلاف نظرها دست مایه ضدفرهنگ دشمنی و از میان رفتن انسجام جامعه ملی و بخصوص خارج شدن ولایت از کف جمهور مردم و قرار گرفتنش در ید مراکز ایرانی و انیرانی قدرت بگردد. و حق صلح که رعایتش سبب می شود که بنای روابط کشور با جهان، بر اصل موازنه منفی، بمعنای پرهیز از ورود در روابط قوای خصومت ﺁمیز، محور کردن قدرت خارجی در سیاست داخلی و خارجی استوار شود. برخوردار شدن از این پنج حق، مردم ایران را از تمامی توان رشد برخوردار می کند

اینک بر شما ایرانیان است که وجدان خویش را بر ایرانیت بیدار نگاه دارید و برای ساختن هویتی از رهگذر رشد در ﺁزادی و استقلال، ﺁموزشهای یک قرن جنبش را برای بنای ایرانی مستقل و جامعه ای ﺁزاد و رشید بکار برید. روز ایران را نوروز بگردانید و شادی وپیروزی را بردوام، از ﺁن خود و ایرانیان بگردانید








چاپ این صفحه       بازگشت :     به بالای صفحه     به صفحه قبل