حکومت قانون، آرزوی نافرجام انقلاب مشروطه


مهندس حسن شریعتمداری

متن سخنرانی در میزگرد: مشروطیت و جنبش دموکراسی‌خواهی امروز ایران
کلن ١٩ فروردین ١٣٨٥ برابر ٨ آوریل ٢٠٠٦

با تشکر از دوستان دعوت کننده و عرض سلام خدمت دوستان حاضر

موضوع سخن حکومت قانون، آرزوی نافرجام انقلاب مشروطه ایران است

پس از قتل فجیع امیرکبیردر 1268، 15 سال طول کشید که روشنفکران ایران که بخش بزرگی از آنان هم در بدنه دولت ناصرالدین شاه بودند، کوششهای متمادی کردند تا اینکه شاه متزلزل و مردد را که پس از امیرکبیر، میرزا آقا خان نوری را بر سر کار آورده بود و 7 سال حکومت بسیار ارتجاعی را تجربه کرده بودند به ادامه اصلاحات وادارند. با آمدن میرزا حسین خان سپهسالار دوره اصلاحات و حکومت قانون شروع شد. قانون وزارت عدلیه اعظم و عدالت خانه های ایران در ربیع الثانی 1288 شامل 119 ماده، به تقلید از تالی خود در ترکیه نهضت پاشا شامل 119 ماده بوجود آورده بود، به تصویب شاه رسانیدند. مشیرالدوله عدلیه را بنا نهاد و یوسف خان مستشار الدوله را به سمت مستشار عدلیه آورد. یوسف خان برحسب ظاهر به آرزوی خود رسید که کتابی را که در باکو و تفلیس تهیه کرده و از فرانسه به ایران فرستاده بود به عنوان یک کلمه، فکر کرد به تحققق آن نزدیک است. یک کلمه هم در حقیقت اسم مستعاری بود برای قانون و میگفت که رمز خوشبختی ملت ایران همان یک کلمه است و آن حکومت قانون است. با آمدن به سمت مشاور عدلیه در کابینه میرزا حسین خان سپهسالار و عدلیه مشیرالدوله خوشحال بود که این آرزو به تحقق نزدیک شده است. ولی امروز هم میدانید این آرزو تقریبا به همان نافرجامی مانده است که در دوره ناصرالدین شاه بود

صحبت بر سر این است که چرا؟ چه چیز در ماست که قانون را برنمی تابیم و چه مشکلی داریم که حکومت قانون برقرار نمی شود؟ طبعا از زوایای گوناگون میتوان به این مسئله نگاه کرد و در یک فرصت ناکامل شکافتن همه این زوایا ممکن نیست. در عرض 35 سالی که از اصلاحات سپهسالار تا انقلاب مشروطه گذشت، ایران شاه مرددی را تجربه کرد که گاهی با اصلاح طلبها و گاه با مستبدین بود. گاه سپهسالار را می آورد، گاه امین السلطان را. گاه اصلاحات انجام داد، گاه مصلحین را میداد تا به چوب ببندند، به زندان بیفکنند و در حمام فین بکشند، و این سرنوشت تکراری ملت ماست بین این جزر و مد اصلاحات و باز تولید دوباره استبداد. بحث بر سر این است که چرا چنین است؟

ما میدانیم که قانون در ظاهر خود به دنبال ایجاد عدالت است. در انقلاب مشروطیت میرزا یحیی خان دولت آبادی مدعی است که: ابتدا مشروطه طلبان که در قم متحصن شده بودند جز خواسته های صنفی نداشتند. این من بودم که ماده 7 نظامنامه ای را که در قم متحصنین بیرون دادند طرح کردم و اصرار کردم که ایجاد عدالتخانه در آن بگنجد، به یاد اصلاحات سپهسالار و تنظیمات و اصلاحات و قانون اساسی که در آن دوره پیشنهاد شد و بالاخره به تصویب ناصرالدین شاه رسید، عدالتخانه ایجاد شد موسوم به عدلیه

در زمان رضا شاه عدلیه تبدیل به دادگستری شد و ظاهر نوینی پیدا کرد. در همان ظاهر نوین سرپاس مختاری ها آزاداندیش ها را در زندان با تزریق آمپول هوا از بین بردند. شاه از یکطرف دادگستری مدرن ایجاد میکرد و از طرف دیگر کوچکترین انتقاد را برنمی تافت. این داستان غم انگیز تا به امروز ادامه دارد.

بحث من بیشتر بحثی است نظری، که چرا ما نمیتوانیم الزامات یک جامعه عرفی و مدرن را بربتابیم. آیا فقط وجود مستبدین در راس حکومت است که این الزام را به ما تحمیل کرده؟ یا در خود جامعه ما چیزی است، آنی است که این آن نمی گذارد که ما قانون را بربتابیم

قانون در ظاهر خود به دنبال اجرای عدالت به معنای مساوات است. در برابر قانون مدرن همه برابرند. در باطن ولی قانون حافظ نظم است. نظم، عدالت به معنی ارسطوئی است. یعنی هرچیز را به جای خود قرار دادن، به معنی مساوات نیست و نظمی را که قانون در جامعه مدرن حاکم آن است، نظمی است عرفی و مدرن. نظمی است مبتنی بر اصالت فردی و اندیویدوآلیته و طبعا این نظم و نظام مدرن برای خود دگمها و اصول و شرایطی دارد که این ارزشها را قانون حافظش است. و بنابراین قانون در جامعه ای که این ارزشها را نپذیرفته، قانون مدرن در آن نمی تواند حاکم شود. زیرا قانون در باطن خود حافظ یک نظام است. قوه اجرائی آن، که انحصار قهر را قانون به او میدهد، موظف است که با قهر قانونی جلو بهم زدن این عدالت ارسطوئی را بگیرد، و اگر جامعه ای چنین ارزشهائی را نپذیرفته باشد، طبعا قانون به معنای مدرن آن در آن حاکم نمیشود

جامعه ما بین ارزشهای مدرن و ارزشهای سنتی قدرت انتخاب نداشت و هنوز هم ندارد، و چون قدرت انتخاب نداشت حکومت قانون که در بطن و محتوای خود تثبیت کننده نظام ارزشی مدرن است، امکان اجرائی ندارد. قانون مدرن سیال است، حافظ یک نظام است. و این نظام حافظ اقتدارهاست. این اقتدار سیال است و میتواند کم و بیش تولرانس دارد و فرقش با استبداد در این است که در نظام استبداد اقتدار سیال نیست. ولی در عین حال در نظام مدرن و دمکراتیک ارزشهای تثبیت شده ای وجود دارند که قانون موظف به حفظ آنهاست، مانند حقوق بشر

نظم مدرن با مجموعه نظم سنتی در جامعه ما نتوانسته اند در یک همزیستی مسالمت آمیز یکدیگر را بربتابند. در جامعه ما همیشه دو بخش وجود داشته، بخشی که شدیدا به ارزشهای مدرن معتقد است و بخشی که شدیدا به ارزشهای سنتی معتقد است. این دو بخش نه در تجربه مشروطیت و نه بعد از آن، همدیگر را برنتافتند و بدنبال ایجاد دیالوگ و یافتن میانگین قابل قبول برای زیست در این محیط جغرافیائی نشدند

در زمان ناصرالدین شاه جد این آقای کنی، حاج ملا علی کنی، نامه ای به ناصر الدین شاه مینویسد که این کلمه قبیحه آزادی به ظاهر خوش نماست و خوب، و در باطن سراپا نقض است. بعد از نامه مفصلی در پایان مینویسد شما به مملکت و مردم آزادی داده یعنی به معنا آنها را به حالت بهیمی خود بازگردانیده اید، زیرا مردمی که همیشه در باطن خود میل به بهیمیت دارند اگر آزاد شوند حاصلی جز این بازگشت نخواهد داشت. از طرف دیگر پس از مشروطه آزادیخواهان، گروه مخالف را برنتافتند. شوربختانه میرزای نوری را بر سر دار کردند، این اولین تجربه بود. انجمنهای مخفی دست به ترور زدند و این تجربه نشانگر این بود که ما در هیچ کدام از این دو گروهمان چیزی به نام همزیستی و تولرانس و پیدا کردن میانگینی برای ارزشهائی که دو گروه به آن معتقد بودند، پیدا نکردیم

امروز پس از 100 سال از انقلاب مشروطه داستان هنوز همان است. این انقطاع فرهنگی اگر نگوئیم شدیدتر، به همان شدت در جامعه ایران حکفرماست. گروه بسیاری معتقد به اصلاحات و دموکراسی هستند. الیته جامعه ارزشهای نوین را میخواهد و میخواهند این ارزشهای نوین در رمینه هایی باشند که گروه دیگر به هیچ وجه قادر به تحمل این حرفها نیست

چرا چنین است؟ چرا راهی برای همزیستی بین این نوع ارزشها که در هر جامعه دیگری هم مشابهش وجود داشت، در ما پیدا نشده است؟ آیا این فقط از مختصات اسلام است؟ بنظر من اسلام در برخی از کشورها، مثل ترکیه، راههایی برای چنین مسالمتی پیدا کرده. آیا این از مختصات ما ایرانیان است؟ فکر میکنم نه، برای اینکه ما ایرانیان اصولا آدمهای مسالمت جویی هستیم. به نظر من دو عامل مهم دیگر باعث شده که ما راهی برای چنین همزیستی پیدا نکنیم. یک عامل جامعه شناسانه است و یک عامل نظری. من مجبورم هر دو را در این فرصت کوتاه بگویم

عامل نظری این است که ایرانی در روایت شیعی خود از اسلام در زیست جهان دیگری که ارزشهایی فرازمینی، ارزشهای عرفانی از مختصات آن بوده زندگی میکند و این ارزشها را بکمک ادبیات همگانی کرده است. ما عرفان را در همه جوامع داریم. عرفان انسان را از این زمین خاکی به زیست جهان دیگری صعود میدهد، که شاید برای دقایقی نافع است. برای اینکه انسان از زمین خاکی کنده شود و احساس دیگری داشته باشد. ولی اگر این ارزشها از طریق ادبیات، فرهنگ لغت ما را عوض کنند و ما در مکالمات روزمره خود از لغات چیزهائی را بفهمیم که این چیزها در وجه ماهوی خود ربط چندانی با زمین خاکی ندارند، رابطه ما با واقعیت ضعیف میشود

در همه دنیا عرفان هست، مخصوص جمع کوچکی است، پاره فرهنگی است که باعث غنای فرهنگی جوامع است. از قرن 5 به بعد عرفان ادبیات ما و از زمان صفویه و قاجاریه به بعد فقه و روحانیت ما را هم در وجه غالب خود تسخیر کرد. امروز این جریان آقای احمدی نژاد ادامه دید وحدت وجودی است که آقای خمینی داشت. دید وحدت وجودی به طور خلاصه معنایش این است که انسان در عین ساختار بشری که دارد، میتواند چنان به عالم معنا صعود کند که اتصال وحدانی با عالم معنا و خدا داشته باشد و پس از آن که یکی شد و بدرجه الوهی راه پیدا کرد، سفر چهارم از اسفار اربعه ملاصدرا طرح میگردد و آن این است که برمیگردد به زمین خاکی و در زمین خاکی مربی خداگونه بشر میشود. یعنی عنصر ایرانی در عرفان خود آن قدرتی را که از خدا سلب کرده که تجسیم و تجسید (جسم شدن و کالبد یافتن) است را برای خود قائل است و فکر میکند پس از صعود و وحدت با ذات وحدانی میتواند به زمین خاکی برگردد و در این زمین خاکی به هدایت مردم بپردازد. با چنین تصوری، عرفان مذهب را نیز پس از قاجار تسخیر کرد. متاسفانه فرصت کوتاه است و امکان بحث طولانی روی آن نیست

ادبیات ما اغلب عرفانی است، که بسیار باعث غنا و تلطیف روح است و دلپذیر. ولی در حقیقت ما را به جهانی اعتلا یا سوق میدهد که رابطه کمی با حقایق زمینی دارد. ما از عشق چیز دیگری میفهمیم، از عدل و آزادی نیز چیز دیگری می فهمیم. نه اینکه ما به عنوان نخبگان چیز دیگری میفهمیم. ادبیات آن را چنان همگانی کرده که هر ساکن معمولی ایران نیز آن را این طور میفهمد. عرفان زبان ما را تسخیر کرد و این تسخیر زبان تسخیر تفکر و وکابولار و فرهنگ لغت ما است

در نتیجه ما مجموعه ارزشهایی را پاسداری میکنیم و میفهمیم، که این ارزشها، حقایق ثابتند. اگر ما حد فاصلی بین جهان عتیق و دنیای مدرن قائل باشیم، این است که جامعه مدرن بین حقایق و واقعیات، واقعیات را انتخاب کرد و حقایق را اعم از اینکه باشند یا نباشند، از تصرفشان صرفنظر کرد. هدف عرفان ایرانی رسیدن به حقایق است. حقایقی که ماورای واقیات این جهانی پنداشته میشوند. حقایق ستارههای ثابتی هستند که قابل مصالحه یا تولرانس نیستند. حقیقت را نمی شود مصالحه کرد. حقیقت هست یا نیست. آنچه قابل مصالحه است، واقعیات است که هر کسی آن را بگونه ای میفهمد. ما در فرهنگ ایرانی خود دنبال حقایقیم و دنبال وحدت با اصل حقایقیم. اگر این حرفها را دیروز میزدیم، شاید کمی بعید به نظر میرسید. ولی با آمدن احمدی نژاد و این موج جدید، بسیار ملحوظ است که این مسائل قابل بازتولید و فراگیر شدن است و پایگاه اجتماعی دارد

تا موقعی که حرکت بسیار فراگیر فرهنگی، مانند رنسانس در اروپا، زیست جهان انسان ایرانی را از منظومه حقایق به جهان واقعیات منتقل نکند، امکان پیدا کردن زبان مشترک بین دگراندیشان، که ارزشهای مختلفی را پاسبانی میکنند، شانس بسیار اندکی دارد. و فاجعه در این است که این تولرانس به الیته دگراندیش دمکراسی خواه هم سرایت نمیتواند بکند، چون اینها هم با همان زبان، در همان فرهنگ و در همان منظومه سیر میکنند، حتی اگر منکر آن باشند یا بر ضد آن مبارزه کنند

بنابراین آنچه که به ما امکان همزیستی میدهد، علاوه بر حرکت در صفوف سیاسی که لازم است و منکر آن نیستم، علاوه بر مبارزه سیاسی مبارزه فرهنگی وسیعی در روشنگری و آمدن این فکر اعتدالی و مترقی است که حرکت و زیست بدون اختلال در این جهان مادی با وصل شدن به منظومه حقایق در ماوراء واقیات خاکی امری متعارض است

البته واضح است که دنیا وضعیت افراط خود را در مادیگری پشت سر گذاشته است. دیگر جنگ جهان جنگ بین عالم معنا و عالم ماده نیست. حتی دعوای بین عدالت و آزادی هم دیگر به افراط سابق نیست. برای اینکه امروز با جهانی شدن، آزادی هم با همان سئوال بزرگی مواجه است که سابق عدالت با آن مواجه بود. امروز، نهایت آزادی لیبرال، اگر در آن بازاندیشی نشود، به این میانجامد که هر انسان که در یک اقتصاد لیبرال از چرخه تولید کنار رفت دیگر در آن اقتصاد هیچ جایگاه انسانی ندارد. و اگر دیروز عدالت با این سئوال بزرگ مواجه بود که در عدالت توزیعی، جایی برای آزادیهای فردی وجود ندارد، امروز آزادی نیز با این سئوال بزرگ مواجه است که آگر آزادی هم با اشکال رادیکال در مقابل عدالت بایستد، جایی در آن برای فردی که به هر دلیل از چرخه تولید به خارج پرت میشود، وجود ندارد. بنابراین امروز مسئله داخلی ما مسئله ای جهانی است. بحرانی که جامعه ما در طی این 150 سال با کش و قوس هایش مجبور بود با آن درگیر شود، به یک بحران جهانی تبدیل شده است. فوندامنتالیسمی که ما در داخل خود داشتیم و شاید مبتکر آن بودیم. ما مبتکر خیلی چیزها بودیم، مثلا مبتکر ترور ما بودیم . اسماعیلیان، حشاشیون (نیاساس - به انگلیسی یا فرانسه)، ترور را اختراع کردند. در آغاز انقلاب گروههای مسلح ما بودند که بمب به خود می بستند و این حرکات انتحاری که امروز در دنیا مد شده را شروع کردند و به بقیه یاد دادند

بنای فوندامنتالیسم را در حقیقت انقلاب ایران گذاشت. ولی اگر بنایش را گذاشت، اگر علت موجدش بود باعث بقایش نبوده. باعث بقایش بی عدالتی بسیار بزرگی است که در پناه آزادی در دنیا بوجود آمده. بنابراین چون هر دو مقوله قدیمی بشر یعنی عدالت و آزادی هر دو به بازتعریف احتیاج دارند و هر دو با سئوالی بزرگ مواجهند. بشریت شاید بحران خود را در جامعه ما خیلی متبلور میبیند. ولی این طور نیست که این بحران به ما محدود است. شاید امروز ما بتوانیم به عنوان مملکتی که نقطه کور چنین بحرانی است راه حلهایی متناسب برای کشورهایی که بیشتر درگیر این مسئله اند داشته باشیم. و شاید بتوانیم با اصلاحاتی که در ایران بنمائیم، اگر شوربختانه یک جنگ داخلی یا یک انفجار داخلی دوباره ای این دستاوردها را به مراحل ابتدائی تاریخ خود پرت نکند، شاید بتوانیم با تجربه بزرگی که پشت سر گذاشته ایم راه حلهایی عملی برای همزیستی بین این نظامهای فکری پیدا کنیم

در مورد بعد جامعه شناسی قضیه (البته عذر میخواهم که مجبورم کوتاه به آن اشاره کنم)، پنج نهاد سنتی در جامعه داریم. این پنج نهاد بازتولید کننده اقتدار عمودی است که این اقتدارهای عمودی: قانون، قانون شرع و سنت محافظ آن است. پنج نهاد عبارتند از نهاد خانواده، نهاد روحانیت، نهاد اقتصادی ما، دولت سنتی ما، و تعلیم و تربیت و نظام آموزشی ما هستند. این پنج نهاد که اقتدار عمودی را تولید میکنند، امروز دستخوش تزلزل شده اند و دیگر قادر به بازتولید کامل اقتدار عمودی نیستند. هم خانواده ما دیگر در همه جا یک خانواده پدرسالاری نیست. هم نظام آموزشی ما نظام استاد و شاگردی و مرید و مرادی نیست. هم بازار ما دیگر فقط بازار سنتی نیست و اقتصاد شبه صنعتی نیز بتدریج در آن حاکم شده، هم اقتصاد رانتی همه اقتصاد ما را تعیین نمی کند. وجود روشنفکران دینی خود نشان می دهد که سیستم روحانیت قادر به بازتولید ساختار سنتی خود به تمامی نیست. شکل دولت ما هرگز نتوانسته پس از انقلاب یکپارچه بماند و قدرت استبدادی خود را بازتولید کند، مستبدین در راس دولت گام به گام ضعیفتر شده اند و این تغییرات ساختار، این نوید را میدهد که اقتدار عمودی در جامعه ما پخش شود، به اقتدار افقی تبدیل شود و این طلیعه ای است که جامعه ما از یک جامعه اصالت اجتماعی، از یک جامعه قبیله ای به به یک جامعه فردگرا و اندیویدوآل تبدیل شود

البته من فکر میکنم که ما هم در زمینه نظری و هم در زمینه جامعه شناسانه از این هدف غائی فاصله زیادی داریم و هر تغییراتی در ایران پیش بیاید، من بسیار خوش بین نیستم که یک دموکراسی ایده آل و یا دموکراسی با استانداردهای قابل قبول جهانی، اگر هم برقرار شود، در همان اشل مستقر و قادر به ادامه زندگی باشد. ولی این خوش بینی را دارم که چون این بحران یک بحران جهانی است، و با جهانی شدن اطلاعات و جهانی شدن بحران سرمایه داری باید برای این سئوالات راه حل جهانی پیدا شود. این راه حلهای جهانی هم به نسل جدید ما کمک خواهد کرد که در سطح مملکت راه حلهای خود را بیابند

از توجهتان به سخنان من متشکرم





چاپ این صفحه       بازگشت :     به بالای صفحه     به صفحه قبل